(1)
زنی رنگ پریده ام
بیرون آمده از رستاخیز
با خواب هایی که گودند
و انگشتانی که در میل ماه می لرزند
ترنی دیوانه که از ریلها بیرون رفت...
![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ برای انتشار مطالب رسیده به چشمان بیدار ایجاد شده است. |
|
۱۹۲۱ـ ۱۹۴۷ ولفگانگ بورشرت در هامبورگ به دنیا آمد. پیش از جنگ به بازیگری و کتابفروشی پرداخت. در سال 1942 به جبهه روسیه اعزام و در آنجا سخت زخمی شد. به دلیل انتقاد های تند و بی پروا از رژیم نازی دوباره به جبهه فرستاده شد و چند بار به زندان افتاد. بعد از رهایی درسال 1945 یکسره بیمار بود، با این حال سراسر دو سال آخر عمر را صرف نوشتن کرد. داستان ها و نوشته هایش در دو کتاب شمعدانی های غمگین (گل قاصد؟) و نمایشنامه بیرون، جلوی در گردآوری شده است.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:38 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
سکوت از جنس تو می شود
سکوت |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:42 توسط مهستی شاهرخی |
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 19:19 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:43 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
(1) زنی رنگ پریده ام بیرون آمده از رستاخیز با خواب هایی که گودند و انگشتانی که در میل ماه می لرزند ترنی دیوانه که از ریلها بیرون رفت... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:3 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
خانۀ آفتابی
از
پرتو نوری علاء
همسر عزیزم ... همسر عزیز ... احمد جان ... احمد خان .... اصلاً اسم و عنوان نمیخواهد. با سلام، آرزو میکنم ... آرزو بی آرزو. سالهاست که دیگر آرزویی ندارم... امیدوارم که ... سلامت و خوش باشد؟ البته که هست ... خوب ... البته که خوب است. سُر و مُرو و گنده. شنیده ام روز به روز وزن اضافه میکند... ی های جهان مانا باشد. اگراز حال ما خواسته باشی ... اگر میخواست که دو خط نامه برای بچه ها مینوشت ... بچه ها خوبند و مشغولِ ... حمالی در مک دونالد و تریفتی. بی همه چیز خیال میکند که در آمریکا پول خیرات میکنند ... درس خواندن. اما درسهای نیلوفر امسال اُفتِ ... میگوید: چشمت کور. میگویم: چشم خودت کور...... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:37 توسط مهستی شاهرخی |
|
پاشويه كنيد پاشويه كنيد اين پنجره را پاييز شكوفه كرده است هواي تب كردن پشت ساعت طلوع يك سبد هوا يك بغل ماه يك اتاق برزخ هواييم كرده است ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 11:12 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
نقد داستان "مثل من" از مجموعه داستان "مثل من"
نوشتۀ عزت گوشه گیر پرتو نوری علا و درخشندگی اش در داستان "مثل من"
مثل من، پرتو نوری علا، مجموعۀ داستان، 72 صفحه، انتشارات پارس، پخش از انتشارات سندباد، لس آنجلس، زمستان 1383 وارد اتاق که شدم با پرتو یک نگاه نوازشگر روبرو گشتم. باورم نمیشد. اندک اندک صدای مهربانش پُرم کرد از حس مهربانی ... آن قدر که دلم میخواست با این حس عمیق مهربانی، و با خودم تنها باشم. معمولاً با نویسندگان – نویسندگانی که صاحب نامند – با احتیاط روبرو میشوم. این را تجربه به من آموخته است. هنوز اثر سردی و خشونت پوست دِرِک ولکاتِ شاعر را در هنگام دست دادن از یاد نبرده ام، و برٌندگی واژه های آن نویسندۀ زن ایرانی را .... میل به قدرت گرایی وجهی قوی از جنبه های درونی انسان است و سرکوب دیگری، از طریق واژه، کلام، و تُنِ صدا یا فیزیک تن، یعنی تحقیر و اِعمال خشونت از طریق نگاه، چشم، حرکات دست و سایر اندامهای بدن، تاکتیک ماهرانه ای است که برای کسب قدرت توسط قدرت گرایان به کار برده میشود. برخی از هنرمندان نیز که میخواهند قلمرو حکمرانی شان با ورود یک تازه نفس به خطر نیفتد از این شیوه های سرکوب استفاده میکنند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 22:19 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
حال که بهصفحات پايانی داستانش نزديک میشوم بيش از هميشه باور دارم که سراسر آن دروغی بيش نيست. حتی اگر نتوانم نام دروغ بر آن بگذارم، بیشک عنوان «نمايش سطحی از شخصيت آدمی» مناسب آن خواهد بود. گمان میکردم مرا يا بهسخن دقيقتر نامم را آفريده است تا در پسِ آن آسودهتر سخن بگويد. اما اينک دريافتهام که او را از خويشتن خويش رهايی نيست. پيش از آن که رشد کنم و ببالم، يکی دو داستان کوتاه را با نام من بهدست انتشار سپرده بود و گمان میکرد در نوشتن بهمن نيازی ندارد. اما من يکشبه راه صد ساله را میپيمودم. نمیتوانستم ساکت بنشينم و او فقط نامم را روی داستانهای کوتاهش که چنگی هم بهدل نمیزد بگذارد. چندين بار بر سر همين موضوع با هم دعوا کرديم. حتی يکبار بر سرش فرياد کشيدم و وقتی سايه همسايه را ديدم که پشت کرکرههای پنجره گوش خوابانده است کوتاه آمدم. يکبار هم که نيمههای شب بیخوابی بهسرش زده بود و مثل ارواح سرگردان در اتاق میچرخيد تصميم گرفت تا با زهر سياه مرکّب، نابودم کند. چندين بار با ماژيک سياه رنگی روی نامم خط کشيد. تلاشش بيهوده بود. خودش ذرّات هستیام را در حروف چاپ يا امواج ريز و درشت کامپيوتر منتشر کرده بود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:59 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
جُ د ا ی ی
از
پرتو نوری علاء
شمسی و کاظم از هم جدا شدند. شمسی و کاظم از هم جدا، جدا شدند. جُ د ا شدند. پدر و مادرم از هم جدا شدند. همان روز کسوفی، که من و برادرم را به خانۀ پدر بزرگم میبردند، شمسی و کاظم از هم جدا شدند. همان موقع که مادر بزرگم چنگ در موهای نقره ایش میزد و زیرِ گوش کَرِ پدر بزرگم فریاد میکرد "شمسی و کاظم از هم جدا شدند"، پدر و مادرم از هم جدا شدند. من هم دوان دوان رفتم سر کالسکۀ کودکی ی خودم که حالا برادرم تویش خوابیده بود، و فریاد کشیدم: "شمسی و کاظم از هم جدا شدند." برادرم که از خواب پرید و صدای گریشه اش به هوا رسید، مادرم که گوشۀ اتاق نشسته بود و گریه میکرد، از جایش بلند و اشکهایش را از صورتش جدا کرد، روی کالسکۀ من خم شد و برادرم را از کالسکه ام جدا کرد و در بغل گرفت، و موهای فرفری سر مرا که هق و هق کنان به دامنش چنگ زده بودم جدا جدا نوازش کرد. جُدایی. جو دا ی ی. با پنجه هام موهای فرفری برادرم را از هم جدا میکنم تا از هم جدا جُ د ا شوند. یک دسته از مویش را میکشم به سمت غدۀ بزرگی که در طرف راست گردنش دارد، تا غده را از گردنش جدا کنم. مادرم دستم را از موهای برادرم جدا جدا میکند و با ناله میگوید: " گردن بچه ام کج شده." باز مادرم میگوید: "نگاهش غم دل منه." مادر بزرگم دستش را از نردۀ پله ها جدا میکند و در هوا تکان میدهد و میگوید: " زادون کنند، رودون کِشند." مادرم میگوید: " وای مادر بس کن! این بچه چه گناهی کرده که تقاص کاظم را پس بده؟" مادرم همانطور که برادرم را در بغل گرفته روی زمین مینشیند. او را که در خواب پستانکش را مک میزند روی پتویی که کنارش پهن کرده میخواباند. من هم کنار مادرم روی زمین مینشینم تا از هم جدا جدا نباشیم. مادرم سرم را بر دامنش میگیرد و با لبخندی پر از گریه میگوید: " شمسی فدایت شود." و با انگشتهاش موهای فرفری سرم را از هم جدا جدا و نوازش میکند. همیشه نوازش موها خواب آلودم میکند. پشت پلکهای سنگینم روز، خاکستری میشود. ما و همۀ چیزهای دور و بَرمان سیاه و سفید میشویم. فقط دانه ها و رشته های گردنبند شمسی رنگی است. مادرم با صدای بلند میخندد و من و برادرم را به خودش میچسباند. یک دستش را به گردن برادرم که دیگر غده ندارد میچسباند. و انگشتان دست دیگرش را میان رشته های گردنبندش میگرداند تا رشته ها را به هم بچسباند. اما رشته ها پاره و دانه ها جدا جدا، پخش زمین میشوند. ما و همۀ چیزهای دور و بَرمان رنگی میشویم، اما هنوز موهای مادر بزرگم نقره ای و گوش پدر بزرگم کَراست. برگرفته از مجموعه داستان " مثل من"، انتشارات سندباد، لس آنجلس، 1382 http://www.sinbadpublications.com/ ketabinfo@yahoo.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:14 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"چشمانی دیگر" یک مهمانخانه است و اتاقی برای مسافر خسته و تازه از راه رسیده. "چشمانی دیگر" با این هدف ایجاد شده است که شاعران و نویسندگان ساکن ایران که در شرایط سختی از لحاظ چاپ و نشر و پخش به سر می برند برای رساندن حرف و یا شعر و یا داستان خود پنجره ای داشته باشند. در اینجا کسی برای شما حد و چهارچوب تعیین نمی کند. نه! محدودیت سنی نداریم و نه محدودیت عقیدتی و یا حتا مرزهای جغرافیایی. فقط خواندنی باشید. هنری باشید. همین.
لطفاً مطالب خود را به صورت تایپ شده و در فایل ورد بفرستید. فایل پی دی اف و فایل صوتی را نمی توانیم منعکس کنیم. لطفاً از ارسال کارهای تکراری و منتشر شده به اینجا خودداری فرمایید در صورت لزوم به شما لینک داده خواهد شد. با آرزوی موفقیت برای همه |
|
RSS
|
پرونده مه 68

تجاوز در زندان

D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI

سفرنامه ها

طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)

تئاتری ها: مجموعه مقاله

ادبی ها: مجموعه مقاله

Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


رمان صبح نهان

روسپی و روسپیگری در شعر زنان

زنان در آئینه ی سینمای ایران

شالی به درازای جاده ی ابریشم

آسمان نادور است

شبان نیکو

Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
Free counter