تبليغاتX
چشمانی دیگر
این وبلاگ برای انتشار مطالب رسیده به چشمان بیدار ایجاد شده است.

آنتوان چخوفهمین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .

به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

-   چهل روبل. 

نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید...

شما دو ماه برای من کار کردید.

-   دو ماه و پنج روز

-   دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:37  توسط مهستی شاهرخی | 

به همراه دو ویدئو از مارگاریت دوراس: یک و دو
در حال حاضر در چهارچوب نمایش "زنان" در مرکز هنری ژرژ پمپیدو، ویدئویی نیم ساعنه در مورد مارگارت دوراس نمایش داده می شود. این نمایشگاه تا ماه مه 2010 ادامه خواهد داشت و یکشنبه اول هر ماه ورود به آن رایگان است.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:54  توسط مهستی شاهرخی | 

پسر يك روز عصر در كافه دورله نزديك دختر آمد، به او گفت كه تازه از كلاس جامعه‌شناسي آمده است. دختر هم چندين روز اين پا و آن پا مي‌كرد تا به او بگويد كه فروشنده‌ي يك فروشگاه كفش است. عادت كرده بودند كه در اتاق پشتي كافه دورله هم‌ديگر را ببينند، معمولاً حدود ساعت شش و ده دقيقه، درست بعد از اين كه از سر كارش برمي‌گشت. خوشحال بود كه هر شب او را مي‌‌بيند: او جفت او بود، مؤدب و دوست‌داشتني. از اين كه كسي را پيدا كرده كه ساعاتي را پيش از شام تا رسيدن به خانه مي‌تواند با او سر كند، خوشحال بود. دختر زياد صحبت نمي‌كرد، معمولاً پسر بود كه حرف مي‌زد، با او از اسلام و كتاب مقدس صحبت مي‌كرد. گرچه او خيلي زياد به كتب مقدس اشاره مي‌كرد، اين چيزها براي دختر عجيب نبود. شگفت‌زده نمي‌شد، هيچ چيز او را شگفت‌زده نمي‌كرد: روش او دقيقاً همين بود؛ از هيچ‌چيز واقعاً شگفت‌زده نمي‌شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:35  توسط مهستی شاهرخی | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:50  توسط مهستی شاهرخی | 

آسیه در میان دو دنیا

"آسیه در میان دو دنیا" روایت زندگی زن روستایی ایرانی است، در گذرگاه عبور جامعه از سنت به مدرنیته، و در بستر شکل گیری افکار و عملکردهای معترض به سیستم حاکم کشور، در دهه های چهل و پنجاه خورشیدی. و نیز آنچه پس از بهمن 1357 بر طبقات مختلف جامعه گذشت. شهرنوش پارسی پور با زبانی ساده، زنی از طبقه اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی فقیر جامعه را در معرض زندگی پیچیده و پرشتاب شهری قرار می دهد و با ورود هر شخص یا خانواده به زندگی این زن، افکار و خواسته های یک قشر از جامعه را در آن دوره به ما می شناساند و تاثیری را که آن گروه بر شکل گیری افکار قشر ساده تر جامعه داشتند، بررسی می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:27  توسط مهستی شاهرخی | 

وقتی پلپی از شکم مادرم لیز خوردم و افتادم توی دستهای قابله، مطابق تمام قوانین ژنتیک، ریخت شناسی، بدیهیات عرفی و قوانین فلسفیِ مبنی بر هدف دار بودن، آدمی زاد بودم. مادرم می گفت تنها نکته ای که کاش به آن توجه کرده بودند فعال شدن سریع ناحیه ای زیر شکمم بود، که بلافاصله دستهای قابله را خیس تر کرد. مادرم می گفت، حتی پیش از گریه کردن. و چون من از همان ابتدای تولد اهل گیج کردن هیچ موجودی نبوده و نیستم اعلام می کنم که زن به دنیا آمدم یا مونث یا ماده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:9  توسط مهستی شاهرخی | 

فهیمه فرسایی

از بخت بد روزی که اختر خانم، مادرم، قصد آلمانی شدنش را با ما در ميان گذاشت، روز چندان مناسبی نبود. سه شنبه‌ای بود که از صبحش باران باريده بود. سه شنبه‌ها اصولا روزهای نحس و کسالت باری هستند! نه سرزندگی روز دوشنبه، روز اول هفته را دارند و نه ظرفيت تهيج کننده‌ی جمعه را که آدم بتواند به اميد اين که تعطيلیِ دو روزِ آخر هفته شروع می‌شود، منتظر شب بماند. سه شنبه‌ها حتی از نور بی رمق و کدری هم که بر چهارشنبه‌ها می‌تابد، بی بهره‌اند. چهار شنبه‌ها آدم می‌تواند با احساس اين که کمر هفته را شکسته و دارد به آخرِ آن نزديک می‌شود، انرژی دوباره‌ای بگيرد! من اگر يک روز سه شنبه در اثر تصادف، فلج و زمين‌گير بشوم، اصلا تعجب نمی‌کنم! از ترس اثرات شوم همين روز هم هست که هيچ وقت سه‌ شنبه‌ها با پتر (۱) قرار نمی‌گذارم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:7  توسط مهستی شاهرخی | 

قبل از آنکه به مغولستان بروم، در یک مهمانی "محمد" را دیدم با همسر جوانش "شب بو". شب بو آرام بود. ساکت بود. قدش کوتاه بود. موهایش سیاه و درخشان . . . و می دانم که شب ها "بخصوص" بسیار خوش بو بود . . . و محمد مثل یک قورباغه نه چندان چاق و خپل، اما عضلانی کنارش ایستاده بود و مرتب کلاه لبه دارش را پایین و بالا می کشید و دستهایش را توی جیب شلوار لی اش فرو می برد. محمد پنج سال از من کوچکتر است و بچه هایش حدودا همسن شب بو هستند. پسرش یکسال از شب بو بزرگتر است و دخترش یکسال از شب بو کوچکتر . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:4  توسط مهستی شاهرخی | 

بیژن نجدی
مجموعه داستان
 یوز پلنگانی که با من دویده اند
 

بیژن نجدی در ویکیپدیای فارسی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 18:46  توسط مهستی شاهرخی | 

هميشه هم نمی شود خواننده را وارد ماجرا نکرد. گفتنش شايد کمی دور از عقل به نظر برسد. اما وقتی اينطور ی اتفاق می افتد چه کار بايد کرد؟
اول خواننده به ذهن نويسنده  می رسد بعد موضوع داستان و آخر سر خود داستان. منظور از خواننده آدمی نيست که بعد از تمام شدن داستان چاپ شده اش را در مجله يا کتابی می خواند، منظور من از خواننده کسی است که در لحظه ای که داستان می خواهد شروع بشود در کنار نويسنده يا داستان حضور دارد، مثل همين داستان «اصل و نسب» دلم می خواهد وقتی داستانی شروع به گفتن خودش می کند شاهدی کنار دستم باشد تا من با خيال راحت داستانم را تعريف کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:54  توسط مهستی شاهرخی | 
ديشب خواب ديدم دارند مرا مي برند تا به جرم دروغگويي بسوزانند. نزديک دري که به جهنم باز مي شد، صف بلندي از زنان و مردان درست شده بود. همه زار و پريشان بودند و از ترس مي لرزيدند. در ميان ايشان تعداد بسيار زيادي از دوستان و آشنايان و... را ديدم. از ديدن چند نفري خيلي تعجب کردم و از ديدن چند نفري خيلي خوشحال شدم. الغرض، وقتي از صداي داد و فرياد خودم بيدار شدم، مثل کوره مي سوختم. از تخت بيرون پريدم و به حمام پناه بردم و خدا را هزاران بار شکر گفتم که آب را آفريد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 18:32  توسط مهستی شاهرخی | 

بخشی از کتاب کسی مالک من نيست Mig äger ingen از اوسا ليندربورگ Åsa Linderborg برگردان: حبیب فرجزاده


مادرم و پدرم هر دو در بين کارگران فلز بزرگ شدند. همه‌شان آگاهی طبقاتی و روحيه‌ی بالای کار کردن داشتند، و بخاطر اصلاحات دموکراتيک و حقوق طبقه کارگر مبارزه کرده بودند.
خانه انقلابی مادر در"خيابان فونکيس" از همه‌جهت با خانه اصلاح‌طلب پدر در "خيابان بيورک" فرق داشت. در خيابان فونيکس جمع می‌شدند، کتاب می‌خواندند و بحث می‌کردند، اگر علتی پيش می‌‌آمد زود جشن می‌گرفتند. آنجا نمونه جمعی بود از کارگران منظم، خانه‌ای با صفا و آرزوهای زنده‌ی سوسياليستی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 18:4  توسط مهستی شاهرخی | 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 18:37  توسط مهستی شاهرخی | 

در انجمن ادبی عشقی، شهلا پشت ميزی شعرهای تازه اش را ميخواند. شهرزاد پس از پايان شعرخوانی بسراغش ميرود و همچنان افسرده ميگويد: «اين مردها دست از سرم بر نميدارند. ببين چه ميگويند!» شهلا همراه با نوازشی ميگويد: «ولشان کن! خودت را اذيت نکن!» رقاصه، اما، خسته تر از آن است که تير نگاهها و خنده های ايرانيان «انجمن عشقی» زخمی اش نکند. بلند ميگويد: «رقص هم هنر است!» مردان وازده ای همچون تقی که در اين سن و سال و در فراوانی «نعمت» در غرب هم دست از سر «رقاصه» برنميدارند، با هرهر/کرکر کريهی، زخمهای هميشه تازه ی رقاصه را خراش ميدهند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:51  توسط مهستی شاهرخی | 

پرسوناژ اصلی دوست دارد از خوابهای من سر دربیاورد. میخواهد بداند وقتی خواب میبینم آمده است اینجا و من رفته ام فرودگاه پیشوازش... بعدش چه شده است؟! این که وقتی پس از این همه سال خواب دیده ام میآید اینجا و پیش از همه چیز میروم سلمانی و لباس خواب شیکی  میخرم و میچپانم توی کیف دستی ام... و میروم پیشوازش در همین فرودگاه بغلی و از همانجا یکسره میبرمش به هتلی که نزدیک رودخانه ای زیباست، یا شاید کمی آنطرف تر درست لب دریا...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 17:9  توسط مهستی شاهرخی | 

ناتاشا توي راه پله همسايه روبروي اتاق شان بارون ولف را ديد که نرده ها را گرفته بود و نفس نفس زنان از پله هاي چوبي بالا مي آمد و از لاي دندان هايش آرام سوت مي زد.
- با اين عجله کجا مي روي ناتاشا؟
- مي روم داروخانه بدهم نسخه بابا را بپيچند. همين الان دکتر رفت. بابا حالش بهتره.
- راستي؟ خوش خبر باشي.
ناتاشا با عجله از پله ها پايين دويد. کلاه سرش نبود و باراني اش خش خش مي کرد. ولف از روي نرده خم شد و ناتاشا را نگاه کرد. يک لحظه چشمش به فرق سر دخترانه اش افتاد. همان طور سوت زنان تا طبقه آخر رفت. کيف خيس اش را روي تخت انداخت و سرحوصله دست هايش را شست و خشک کرد.

متن کامل داستان "ناتاشا" را در سایت دیباچه بخوانید. به همراه دو داستان آواها و  ايما و اشاره‌ها - ولاديمر ناباکف


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:53  توسط مهستی شاهرخی | 

من اگر انسانی را خواستم و اگر دوستش داشتم، با تمام عشق و جان و زندگی ام به او میپیوندم و هیچ زنجیری را هم تحمل نمیکنم. هیچ سلطه و مهار کردن و تسلط و تصرفی را هم دوام نمیآورم. میمانم چون میخواهم و میروم، وقتی نمیخواهم و یا دیگر نمیتوانم. به همین سادگی... زندگی زندان نیست. زندگی زنجیر و تعهدات اجباری نیست. زندگی دوست داشتن و احترام گذاشتن به یکدیگر و به گذشته و حال و آینده ی همدیگر است. این تنها تعهدی است که من میشناسم. من به حرف ننه قمرها و بابا شملهایی که پاشنه ی دهانشان را میکشند و پشت سر مردم و – لابد خیلی بیشتر -  پشت سر من  صفحه میگذارند، میخندم... اصلا ما که هستیم که به خودمان اجازه بدهیم در زندگی دیگران کند و کاو کنیم و آنها را به محاکمه بکشیم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:19  توسط مهستی شاهرخی | 
 

هذیان می‌گفت. پزشکان گفته بودند نشانه‌ی التهاب مغزی است؛ و همه‌ی همکارانش که دو سه نفری، از آسایشگاه بازمی‌گشتند، جایی که ملاقاتش کرده بودند، همین را تکرار می‌کردند.
چنین به نظر می‌رسید که انگار از دادن آن خبر با استفاده از اصطلاحات علمی که چند دقیقه پیش از زبان پزشکان شنیده بودند، به برخی از همکارانی که دیر کرده و سر راه به آن‌ها برمی‌خوردند، دست‌خوش رضایت خاصی می‌شدند:
ـ جنون، جنون
ـ ورم مغزی
ـ التهاب غشاء مغز
ـ التهاب مغزی

بقیه داستان را در سایت فیروزه بخوانید/ لوئیجی پیراندلو/در ویکیپدیا  زندگینامه/ سایت پیراندلو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:42  توسط مهستی شاهرخی | 

پیراندلو«بارتولينوفيورنزو» همان روز اول از نامزدش اين‌طور شنيد:
- لينا، نه! در حقيقت اسم من لينا نيست. من کارولينا نام دارم. اما بيچاره آن مرحوم مرا لينا صدا مي‌کرد و اين اسم بروي من ماند.
بيچاره آن مرحوم « کوزيموتادي» شوهر اولش بود.
  - خوب!
لينا شوهر سابقش را به نامزد تازه‌اش نشان داده بود، زيرا عکس کوزيمو هنوز بر ديوار مهمان‌خانه روبروي نيمکتي که بارتولينو نزديکش مي‌نشست قرار داشت، کوزيمو در اين عکس بزرگ و زنده و طبيعي، تبسمي‌بر لب داشت و با کلاهش سلام مي‌داد. بارتولينو هم بلا اراده سر را به علامت جواب سلام تکان می‌داد.

متن کامل داستان بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو/ / لوئیجی پیراندلو/در ویکیپدیا  زندگینامه/ سایت پیراندلو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:41  توسط مهستی شاهرخی | 

نابوکف خالق لولیتا

ولادیمیر نابوکف نویسنده روس که به آمریکا مهاجرت کرد، از چهره های ماندگار ادبیات جهان است. او در ابتدا با نام مستعار شیرین داستان نویسی خود را آغاز کرد و بعدها نام نابوکف، را بر روی پروانه ای گذاشتند.

نابوکف در ویکیپدیا

لولیتا در ویکیپدیا

زندگینامه نابوکف

نابوکف و ادبیات دهه پنجاه

واقعاً نابوکف کجایی بود/ پی یر دومرگ/ حامد یوسف نژاد

هنوز درد جایگزینی زبان را حس می کنم

نابوکف بر لبه تیغ/ امیر احمدی آریان

گفتگویی با حمید شوکت: نابوکف و اخلاق رمان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 18:4  توسط مهستی شاهرخی | 

می ترسم. کتابت را گذاشته ام جلوم که از روش قصه بنویسم. چند نفر از روی کتابت قصه نوشته اند. یعنی تو را کپی کرده اند و حالا کارشان شده است قصه نوشتن. من هم میخواهم قصه بنویسم، اما ایده ای ندارم. دارم قصه ی تو را رونویسی میکنم. اصلا هیچی به فکرم نمیرسد. چند جمله نوشته ام که همه اش عین قصه ی توست. کدام کتابت، یادم نیست، ولی دارم از روی نوشته ات، از روی قصه ات رونویسی میکنم. بعد تو را میبندم. این که نشد کار.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 19:9  توسط مهستی شاهرخی | 

پرتو نوری علاء را بیشتر به خاطر اشعار و نقدهایش می شناسیم، مثل من اولین مجموعه داستانی است که پرتو نوری علاء به چاپ رسانده است. در اینجا پنج داستان از پرتو نوری علا به همراه شعر تازه ای از او را می خوانید.

پرتابِ نقل وُ سکه وُ پولک

سَنجی که به هم می­کوبند

و دَفی که در هوا می­گردد

             دست به دست.

 

گفتم: - صدای پرتا بِ سنگ می آید.

گفتند: - نوای مبارک باد است این.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:57  توسط مهستی شاهرخی | 
منیرو روانی پور کنیزو مرده بود. مریم از مدرسه که به خیابان رسید، مردهای دم عرق فروشی « توکلی » را دید که چادر زنی را که پایش از جوی کنار خیابان بالا آمده بود می کشیدند و از خنده ریسه می رفتند. عرق فروشی کنار خیابانی بود که چند صد متر آن طرفتر از مدرسه مریم می گذشت. زنگ مدرسه که زده می شد، بچه ها به خیابان می ریختند. زنهای آبادیهای نزدیک هر کدام با زنبیل پراز بازار می آمدند و به عرق فروشی که می رسیدند تف می انداختند و راهشان را کج می کردند، روبروی عرق فروشی میدان خاکی بزرگی بود که هر روز غروب، مردها در گوشه و کنارش دور هم جمع می شدند، سر بطرها را با کف دست می پراندند وبا پاکتی پسته خستگی روزانه را از تن در می کردند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:51  توسط مهستی شاهرخی | 

اول پایش را می‌بینی، جورابی که شصت آن چند سوراخ ریز دارد و تازه می‌فهمی که بی‌خودی وسط اتاق نایستاده‌ای، بوی پا تو را به اینجا کشانده است. ولی همان لحظه هم او را فراموش کرده‌ای. یک لنگه پای بیرون زده از پشت کاناپه را می‌بینی و خشک‌ات می‌زند. روی گلدان برنجی میز هیکل‌ات را می‌بینی که تا می‌شود و انگار که توی شکم گلدان له بشود، ازهم وامی‌رود. نفس عمیقی می‌کشی، مثل شناگری که با تمام تن فرو می‌رود توی آب. بعد می‌خیزی به طرف پا. باید حواست باشد که مثل آدم موذی و ترسویی گیرش نیندازی، مثل بچه شیطان ناقلا غافلگیرش کنی و لبخند بزنی. از کاناپه می‌گیری و نیم‌خیز می‌شوی، مثل لاشه‌ای‌ست که توی قبر تنگی رهایش کرده باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:50  توسط مهستی شاهرخی | 

غزاله علیزادهبهزاد پيش از خواب ياد جزيره افتاد. صبح پس از ديدن نسترن گفت: «بيا برويم آشوراده، ده سال پيش وقتي تو هم اينجا بودي، من با دسته‌ي – به قول خودت - «وحشي‌ها» سري به جزيره زدم. چه دوراني! يادش بخير؛ مادربزرگ زنده بود و من در شروع جواني، تازه از فرنگ برگشته بودم، همه چيز برايم عجيب بود. حالا مي‌خواهم بدانم آنجا چه تغييري كرده، مثل ما عوض شده يا هنوز تر و تازه است؟»

دختر دست‌ها را در هم فرو برد، روي نوك پا ايستاد: «كي مي‌رويم؟»

«خيلي زود.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:50  توسط مهستی شاهرخی | 

پیراهن عروسیيك سال بعد از آشنايی‌شان، مادر ليلا وقت معرفي علی به عمه‌ی ليلا كه تازه از آمريكا آمده بود گفت «علی‌آقا، نامزد ليلا جان».

*
پارچه‌فروش گفت «ژرسه‌اش حرف نداره! به درد همه چی مي‌خوره. بُليز، دامن، لباس.»
ليلا گفت «راستش نميدونم. تو چي ميگی رؤيا؟»
آن طرف مغازه رؤيا باقی پارچه‌ها را زير و رو مي‌كرد. برگشت نگاهي به ليلا انداخت و نگاهي به ژرسه‌ی گلدار. گفت «من ميگم خوبه، بخر.» بعد رو كرد به پارچه‌فروش. «آقا، دو متر از اين بلوزي كرشه برام ببُر.»
ليلا دست كشيد به ژرسه‌ی گلدار و به رؤيا نگاه كرد. «تو كه نمي‌خواستی پارچه بخری.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:59  توسط مهستی شاهرخی | 
 

وقتی ممه شروع به حرف زدن می‌كند دیگر فایده ندارد. كتاب را باید كنار گذاشت و باید شنید. حتا فایده ندارد كه بگویی ‍«حرف نزن» ـ چون نمی‌شنود. اصلاً نمی‌شنود. مگر داد بزنی. چند بار داد بزنی تا حنجره‌ات بخراشد، آنوقت می‌پرسد، «هه؟ با منی رولكم؟».


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 17:9  توسط مهستی شاهرخی | 

احساس می کنم داستان زندگی ام بسان کتابی است که در حال ورقه ورقه شدن است و با هر وزش باد، هر برگه اش بسویی می گریزد و من، برای دست یابی به این ورق پاره ها، به دنبال باد به هر سو میدوم. برگه هایی را که باد موفق شود از من برباید، صفحه های فراموش شده ی زندگی ام خواهد بود. هر روز صحنه های جدیدی در ذهنم نقش می بندد. همیشه به قلم و کاغذ دسترسی ندارم که بتوانم یادداشت بردارم. ساعت بعد، روز بعد، خیلی دیر است. تا بیایم به خودم بجنبم، باد ورقه هایی از داستانم را با خود برده است. و حالا، من با صفحه هایی که پیدا کرده ام نشسته ام.ولی این صفحه ها بی شماره اند و ترتیب آنها را نمی فهمم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:35  توسط مهستی شاهرخی | 

عصر كه آمد، دیرتر از همیشه، چای را آماده كرده بودم. بساط شام هم به راه بود. آبی كه اولین روز زندگی‌اش را در كودكستان گذرانده بود، خسته و كوفته روی كاناپه‌ی اتاق نشیمن ولو شده بود. من هم خسته بودم. خسته از روزی كه گذرانده بودم، خسته از مراسم نخستین روز كودكستان؛ با این همه “وظیفه‌”ی همیشگی‌ام را انجام داده بودم. كاسه‌ی توالت را، حمام را، آشپزخانه را، همه و همه را شسته بودم. همان چهار ساعتی كه آبی در كودكستان بود، همه‌ی این كارها را كرده بودم. لباس شیكی هم پوشیده بودم و منتظر كه احمد بیاید. احمد از امروز هیچ چیز نمی‌دانست. چندبار سعی كرده بودم به او بگویم كه امروز برای آبی روز مهمی است، اما جدی‌ام نگرفته بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:33  توسط مهستی شاهرخی | 
کاریکاتورانه ی خشمگینی از من که وسط اتاق افتاده ام می ایستد [بلند می شود و]زیر نور چراغ زرد پشت کمد شکل می گیرد .
شناور می شود و در این فضای کافی شاپ گونه ی پر از عکس های سیاه و سفید ریش و سبیل ها و مقنعه ای های قدیم خیره می شود. تعجب نمی کند مثل دیوانه ای از سر نفهمی نگاه می کند. و بعد بی اعتنا لباسش را پوشیده  و نپوشیده از در می زند بیرون. و زیر برف کنار حوض لوزی شکل می ایستد .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 0:34  توسط مهستی شاهرخی | 

 

انگشتمو می ذارم لای کتاب تا صفحه ای رو که می خونم از دست ندم. بالشمو که سُر خورده و اومده جلو، می کشم عقب، خودموام. آها، حالا راحت شد. استخونای دنبالچه م چه دردی می کنه. انگار روغنشون تموم شده. خشک خشکن. نه بهتره یه تکه کاغذ بذارم لای کتاب. کتابو می بندم. حالا با خیال راحت جامو درست می کنم. پتوم می کشم تا رو سینه م. صدای بارون زیادتر شده. از پنجره به باد و ریزش آبشاری ِبارون نگاه می کنم. اونجا نمی شد بارونو دید. پنجره کوچیک بود و بالا فقط صدای نم نم بارون بود و صدای آب باریکه ای که انگار ازشیروونی می ریخت درست پشت دیواری که بالاش پنجره بود و ازش کورسوی نوری می اومد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:55  توسط مهستی شاهرخی | 
كاج را كه طبقه طبقه كنيم و روی هم بگذاريم و بعد سرشان را از وسط قيچی كرده باشيم كه همسطح شوند و روی هم بنشينند تا بتوانيم دورتادور اتاق قرارشان بدهيم: آن وقت با تكه تكه هايش كه روي زمين مي ريزد روی هم رفته تصويری را تشكيل مي دهند و دست آخر فضايی درست شود.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 14:52  توسط مهستی شاهرخی | 

به یاد کشته شدگان تابستان 67


«آخه نَنِه این چه کاری بود که کِردی؟ چه داغی نشوندی تو دلُم نَنِه. خدا شاهده که همه ش زیر سر همین زنکه ی سلیطه بود

. به شاه چراغ قسمت می دُم که از همو اولش فهمیدم و گفتم ای دَدَم هی اِی دخترو یه چیش می شه ولی ننه تو که حرف حساب حالیت نبود هی می گفتی نه ننه واسه خاطر مردمه. خدابسر اِی قرشمال چشاتو کور کرده بود ولی ننه جون مو که می دونستم، مو که بی خودی تو ای روزگار سیا موهامو سفید نکردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:53  توسط مهستی شاهرخی | 

 

فهیمه فرساییاگر گيتي را نکشته بودي، برايم مهم نبود، مرتضي، که با من چه کردي. ميکوشيدم فراموش کنم. حتي آن روزي را که روي تپه هاي شني روبروي خانه، از پشت به من حمله کردي. موهايم را دور مچت پيچيدي و وقتي من از وحشت و درد به زانو درآمدم، با لگد به شکمم کوبيدي. غروب بود و شهر در گرد و غبار چرب و دود آلود روزهاي آخر تابستان به سختي نفس ميکشيد. هيچ کس در خانه نبود، جز گربه سياه فربهي که با موهاي خيس و به هم چسبيده روي لبه حوض لميده بود و پوزه اش را ميان دستهايش پنهان کرده بود و با چشمهاي دريده و براق که با نوري زرد ميدرخشيدند، به من نگاه ميکرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:3  توسط مهستی شاهرخی | 

بورخس و همسرش"برای من خواندن، شیوه‌ای برای زندگیست. فکر می‌کنم تنها سرنوشت ممکن برای من حیاتی ادبی بود. نمی‌توانم خودم را در جهانی بدون کتاب تصور کنم. من به کتابها محتاجم. آنها همه چیز من هستند." خورخه لوئیس بورخس

خورخه لویی بورخس در ویکیپدیا 

گفتگو با بورخس در مگزین لیته رر

گفتگوی مگزین لیته رر با بورخس  درباره داستان "الف"/ برگردان سعید کمالی دهقان

گفتگوی ریتا گیبرت با خورخه لویی بورخس/ برگردان: نازی عظیما

بیوگرافی بورخس به همراه سه داستان کوتاه: شکل شمشیر/ اما زونز/ گنج نامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 20:47  توسط مهستی شاهرخی | 

گارسیا مارگز

گابریل گارسیا مارکز  در ویکیپدیا

گفتگوی مگزین لیترر با گارسیا مارکز درباره صد سال تنهایی

حرفه: گفتگوی پلینیو مندوزا با مارکز

کتاب صد سال تنهایی/ درباره صد سال تنهایی در ویکیپدیا/ خلاصه صد سال تنهاییصد سال تنهایی از نگاه میلان کوندرا

مارکز زنده است که روایت کند

گزارش یک آدم ربایی به قلم مارکز

سیزده نکته برای زندگی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 0:27  توسط مهستی شاهرخی | 

سیمین دانشور

سیمین دانشور متولد هشتم اردیبهشت ۱۳۰۰ در شیراز است. سیمین دانشور اولین زن رمان نویس ایرانی است. سیمین دانشور چه زنده و چه مرده، در تاریخ ادبیات مدرن ایران خواهد ماند. سیمین دانشور اولین زنی زنی است که از نگاه یک زن رمان خود، سووشون را به رشته تحریر درآورده است و بخشی از تاریخ معاصر ایران را با همه ی پیچیدگی ها و درگیری های آن با عواطفی زنانه و با زیبایی منعکس کرده است. وِیژه نامه سیمین دانشور به سیمین همیشه ماندگار ادبیات ایران تقدیم می شود.

سیمین دانشور در ویکیپدیا/

داستان "به کی سلام کنم؟" در کتابخانه گویا/

دو داستان کوتاه "سوترا" و "مرز نقاب" از سیمین دانشور/

خلاصه رمان "سووشون" در کتاب نیوز/


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 14:41  توسط مهستی شاهرخی | 

سنگسارکفتری چرخ زنان بالای بام می چرخيد، طوقی کله سياه بود. دلش می خواست او را بگيرد. تندی رفت در قفس را باز کرد؛ شايد با ديدن کفترهای ديگر بيايد روی بام بنشيند. همچنان که سرش به آسمان گرفته بود، زير لب گفت: «لامسب بيا پايين، از چی می ترسی؟ ...بايد بدستت بيارم.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 23:33  توسط مهستی شاهرخی | 
پنج سال تمام، زندگي آن زن در يك پاكت پلاستيك جاسازي شده بود. خانه اي نداشت. دليلش هم اين بود كه در يك حزب سياسي ماركسيستي فعاليت داشت و مي خواست كه به همراه دستهاي ورزيده كارگران دنيا يك جهان بدون طبقه بسازد! و زحمتكشان دنيا را نجات بدهد!
اول از همسرش جدا شد. بعد دست دختر كوچولوي شش ساله اش را گرفت و در يك خانه نيمچه تيمي ساكن شد. شبها روي ديوارها مينوشت: "كارگران دنيا متحد شويد." و روزها (با اينكه تحصيلات عالي دانشگاهي داشت و با اينكه از يك خانواده فرهنگي مرفه بود) چادر سرش ميكرد و ميرفت به كارخانه نساجي تا كارگران كارخانه را متشكل كند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:56  توسط مهستی شاهرخی | 
نادره افشاری مجموعه ای از بیست و دو داستان خود را توسط نشر نیما در آلمان به چاپ  رسانیده است. نادره افشاری کتابهایی نیز در زمینه های پژوهشی و مجموعه مقالات به چاپ رسانیده بود و "عین الله خره!" این اولین مجموعه داستان اوست. نادره افشاری زبانی ساده و شوخ دارد که این طنز در همه نوشته هایش به خوبی خودنمایی می کند و خواندن مطالب را شیرین و آسان می کند.
پیش از این در همین حوالی نه داستان از نادره افشاری خوانده بودید. داستانهای نادره افشاری را می توان در چهار چوب ادبیات مهاجرت و ادبیات تبعید و ادبیات زنان و ادبیات سیاسی قرار داد.
داستانهای مهاجرت و ماجراهای زنی تنها در برابر جامعه ی غرب نادره افشاری از واقعیت گرایی عمیقی برخوردار است که استحاله باورهای سنتی را در ذهن زن ایرانی آشکار می کند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:31  توسط مهستی شاهرخی | 

ولفگانگ بورشرتولفگانگ بورشرت در نوشته هایش تصویرگر تباهی های جنگ است. او بیست و شش سال بیشتر عمر نکرد و حاصل این دوران یک نمایشنامه و یک مجموعه داستان است. بورشرت در جوانی به عنوان سرباز به جبهه رفت و در شاهد مصایب جبهه و پشت جبهه بود و عواقب آن را هم به چشم دید و در کارهایش منعکس کرد. نمایشنامه "بیرون جلوی در"، داستان مردی است که پس از سالها از جبهه برمی گردد و می بیند دیگر زنش و خانه اش از آن او نیست و در این فاصله که او در جنگ بوده است زمان با سرعتی متفاوت در شهر گذشته است و آنها او را فراموش کرده اند و به زندگی خود بدون او خو گرفته اند و حال او مانند غریبه ای ایست در پشت در خانه ی خود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 18:11  توسط مهستی شاهرخی | 

جغدکارگاه داستان جغد دست به انتشار اینترنتی داستانهای شمیم بهار زده است و تاکنون چند داستان از او را منتشر کرده است. کارگاه داستان جغد، داستانها و مطالب خواندنی بسیاری از نویسندگان جوان دارد.

پاییز/ اینجا که هستیم/ طرح/ اردیبهشت چهل و شش/ شش جکایت کوتاه از گیتی سروش

شمیم بهار در طی سالهای ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۷ سرپرست بخش ادبیات و هنرهای مجلهء "اندیشه و هنر" بود، او کوشید معیارهای نقد ادبی جدید و غرب را در بررسی داستان نویسی ایران بکار گیرد. داستانهایش که در سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۱ در همان مجله چاپ شد، توصیفی موفق از بحران نومیدی های احساسی روشنفکران اروپا دیدهء مرفه است. تمامی این داستانها مضمونی عاشقانه دارند و به شیوهء آثار داستان نویسانی چون سالینجر نوشته شده اند. از آثارش می توان "سه داستان عاشقانه" (۱۳۵۱) را نام برد که در آن احساسهای قهرمانان خود را به شیوه ای عاشقانه و غربتناک به خواننده انتقال می دهد.

برگرفته از کتاب فرهنگ داستان نویسان ایران، حسن عابدینی، تهران: دبیران، بهار ۱۳۶۹


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:34  توسط مهستی شاهرخی | 

ایزابل آلنده

” من بسیار هم واقعگرا هستم ولی بخشی از من هم در رویا زندگی می‌کند در داستان سیر می‌کند داستانی که می‌نویسم و یا خواهم نوشت. در خاطرات من چیزهایی هستند که اتفاق افتاده‌اند. اما نوه‌های من به من می‌گویند که من چیزهایی را به خاطر می‌آورم که هیچ گاه اتفاق نیفتاده است. همیشه این طور است گویا من گذشته را ساخته‌ام.  مرز واقعیت و خیال کجاست، مرز واقعیت و خاظره کجاست؟ برای من این مهم نیست.“


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:17  توسط مهستی شاهرخی | 
عزت گوشه گیر  در رشته نمایشنامه نویسی و ادبیات دراماتیک هم در ایران و هم در آمریکا تحصیل کرده است. از او تاکنون یک دفتر شعر، مهاجرت در آفتاب و دو مجموعه داستان و ناگهان پلنگ گفت: زن (مجموعه ده داستان) و آن زن، آن اتاق کوچک و عشق (مجموعه هیجده داستان کوتاه) و دگردیسی و حاملگی مریم (دو نمایشنامه) به چاپ رسیده است. نمایشنامه های او به زبان انگلیسی در شهرهای آمریکا به روی صحنه آمده است. نمایشنامه گنگ لو دو اسلحه خرید در ویکتوری گاردن تیاتر در ماه آوریل ۲۰۰۶ روخوانی صحنه ای شد و عروس گل های اقاقی به کارگردانی دانا فرایدمن تا یازده جون ۲۰۰۶ در تئاتر شوپن شیکاگو روی صحنه بود. عزت گوشه گیر مقالات بسیاری در زمینه نقد ادبی و نقد تئاتری و یا معرفی کتاب در مطبوعات خارج از کشور به چاپ رسانیده است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:28  توسط مهستی شاهرخی | 

ولفگانگ بورشرت ولفگانگ بورشرت Wolfgang Borchert  

۱۹۲۱ـ ۱۹۴۷

ولفگانگ بورشرت در هامبورگ به دنیا آمد. پیش از جنگ به بازیگری و کتابفروشی پرداخت. در سال 1942 به جبهه روسیه اعزام و در آنجا سخت زخمی شد. به دلیل انتقاد های تند و بی پروا از رژیم نازی دوباره به جبهه فرستاده شد و چند بار به زندان افتاد. بعد از رهایی درسال 1945 یکسره بیمار بود، با این حال سراسر دو سال آخر عمر را صرف نوشتن کرد. داستان ها و نوشته هایش در دو کتاب شمعدانی های غمگین (گل قاصد؟) و  نمایشنامه بیرون، جلوی در گردآوری شده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:38  توسط مهستی شاهرخی | 

خواب خدا/ هزار و سیصد و دوازده تا گوسفند/ لطفاً نه!!

قضیه ی کاسبی/ آپسه/ عایشه/ جعفر خان و بانو

صفحه نادره افشاری در سایت ایران فردا

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:43  توسط مهستی شاهرخی | 
خانۀ آفتابی
از
پرتو نوری علاء


همسر عزیزم ... همسر عزیز ... احمد جان ... احمد خان .... اصلاً اسم و عنوان نمیخواهد. با سلام، آرزو میکنم ... آرزو بی آرزو. سالهاست که دیگر آرزویی ندارم... امیدوارم که ... سلامت و خوش باشد؟ البته که هست ... خوب ... البته که خوب است. سُر و مُرو و گنده. شنیده ام روز به روز وزن اضافه میکند... ی های جهان مانا باشد. اگراز حال ما خواسته باشی ... اگر میخواست که دو خط نامه برای بچه ها مینوشت ... بچه ها خوبند و مشغولِ ... حمالی در مک دونالد و تریفتی. بی همه چیز خیال میکند که در آمریکا پول خیرات میکنند ... درس خواندن. اما درسهای نیلوفر امسال اُفتِ ... میگوید: چشمت کور. میگویم: چشم خودت کور......

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:37  توسط مهستی شاهرخی | 

حال که به‌صفحات پايانی داستانش نزديک می‌شوم بيش از هميشه باور دارم که سراسر آن دروغی بيش نيست. حتی اگر نتوانم نام دروغ بر آن بگذارم، بی‌شک عنوان «‌نمايش سطحی از شخصيت آدمی» مناسب آن خواهد بود. گمان می‌کردم مرا يا به‌سخن دقيق‌تر نامم را آفريده است تا در پسِ آن آسوده‌تر سخن بگويد. اما اينک دريافته‌ام که او را از خويشتن خويش رهايی نيست.

پيش از آن که رشد کنم و ببالم، يکی دو داستان کوتاه را با نام من به‌دست انتشار سپرده بود و گمان می‌کرد در نوشتن به‌من نيازی ندارد. اما من يکشبه راه صد ساله را می‌پيمودم. نمی‌توانستم ساکت بنشينم و او فقط نامم را روی داستان‌های کوتاهش که چنگی هم به‌دل نمی‌زد بگذارد. چندين بار بر سر همين موضوع با هم دعوا کرديم. حتی يکبار بر سرش فرياد کشيدم و وقتی سايه همسايه را ديدم که پشت کرکره‌های پنجره گوش خوابانده است کوتاه آمدم. يکبار هم که نيمه‌های شب بی‌خوابی به‌سرش زده بود و مثل ارواح سرگردان در اتاق می‌چرخيد تصميم گرفت تا با زهر سياه مرکّب، نابودم کند. چندين بار با ماژيک سياه رنگی روی نامم خط کشيد. تلاشش بيهوده بود. خودش ذرّات هستی‌ام را در حروف چاپ يا امواج ريز و درشت کامپيوتر منتشر کرده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:59  توسط مهستی شاهرخی | 
جُ د ا ی ی

 
از
 
پرتو نوری علاء

شمسی و کاظم از هم جدا شدند. شمسی و کاظم از هم جدا، جدا شدند. جُ د ا شدند. پدر و مادرم از هم جدا شدند. همان روز کسوفی، که من و برادرم را به خانۀ پدر بزرگم میبردند، شمسی و کاظم از هم جدا شدند. همان موقع که مادر بزرگم چنگ در موهای نقره ایش میزد و زیرِ گوش کَرِ پدر بزرگم فریاد میکرد "شمسی و کاظم از هم جدا شدند"، پدر و مادرم از هم جدا شدند. من هم دوان دوان رفتم سر کالسکۀ کودکی ی خودم که حالا برادرم تویش خوابیده بود، و فریاد کشیدم: "شمسی و کاظم از هم جدا شدند." برادرم که از خواب پرید و صدای گریشه اش به هوا رسید، مادرم که گوشۀ اتاق نشسته بود و گریه میکرد، از جایش بلند و اشکهایش را از صورتش جدا کرد، روی کالسکۀ من خم شد و برادرم را از کالسکه ام جدا کرد و در بغل گرفت، و موهای فرفری سر مرا که هق و هق کنان به دامنش چنگ زده بودم جدا جدا نوازش کرد. جُدایی. جو دا ی ی. با پنجه هام موهای فرفری برادرم را از هم جدا میکنم تا از هم جدا جُ د ا شوند. یک دسته از مویش را میکشم به سمت غدۀ بزرگی که در طرف راست گردنش دارد، تا غده را از گردنش جدا کنم. مادرم دستم را از موهای برادرم جدا جدا میکند و با ناله میگوید: " گردن بچه ام کج شده." باز مادرم میگوید: "نگاهش غم دل منه." مادر بزرگم دستش را از نردۀ پله ها جدا میکند و در هوا تکان میدهد و میگوید: " زادون کنند، رودون کِشند." مادرم میگوید: " وای مادر بس کن! این بچه چه گناهی کرده که تقاص کاظم را پس بده؟" مادرم همانطور که برادرم را در بغل گرفته روی زمین مینشیند. او را که در خواب پستانکش را مک میزند روی پتویی که کنارش پهن کرده میخواباند. من هم کنار مادرم روی زمین مینشینم تا از هم جدا جدا نباشیم. مادرم سرم را بر دامنش میگیرد و با لبخندی پر از گریه میگوید: " شمسی فدایت شود." و با انگشتهاش موهای فرفری سرم را از هم جدا جدا و نوازش میکند. همیشه نوازش موها خواب آلودم میکند. پشت پلکهای سنگینم روز، خاکستری میشود. ما و همۀ چیزهای دور و بَرمان سیاه و سفید میشویم. فقط دانه ها و رشته های گردنبند شمسی رنگی است. مادرم با صدای بلند میخندد و من و برادرم را به خودش میچسباند. یک دستش را به گردن برادرم که دیگر غده ندارد میچسباند. و انگشتان دست دیگرش را میان رشته های گردنبندش میگرداند تا رشته ها را به هم بچسباند. اما رشته ها پاره و دانه ها جدا جدا، پخش زمین میشوند. ما و همۀ چیزهای دور و بَرمان رنگی میشویم، اما هنوز موهای مادر بزرگم نقره ای و گوش پدر بزرگم کَراست.

برگرفته از مجموعه داستان " مثل من"، انتشارات سندباد، لس آنجلس، 1382
http://www.sinbadpublications.com/
ketabinfo@yahoo.com
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:14  توسط مهستی شاهرخی | 

بتول خانم و جعفرخان زن و شوهر خوشبختی هستند. خودشان هم می‌دانند و این را وقتی با هم تنها هستند و حتا وقتی كه تنها نیستند و چند نفر را با میهمانی دادن، به عنوان گوش مجانی اجیر می‌كنند، می‌گویند و تكرار می‌كنند. جالبی كار رابطه‌ی این زن و شوهر ماه است كه هیچكس، نظیرشان را نه دیده و نه شنیده است. جعفرخان می‌نشیند به دندان خلال كردن و بتول خانم در حالی كه دستمال نظافت ابری‌ای در دست دارد، و در و دیوار را دستمال می‌كشد، به حرف‌های همسر محبوبش گوش جان فرامی‌دهد و لبخند زنان همچنان در و دیوار را می‌ساید. هر وقت هم جعفرخان تائیدی می‌خواهد و با قطع جمله‌اش سكوتی برقرار می‌كند، بتول خانم با گفتن یك “آهان” یا “ایهیم” یا “او.كی.” دو بخش افاضات عیال محبوبش را به هم بخیه می‌زند.

جعفرخان از روایت این كه چطور با بتول خانم آشنا شده، و چطور او را پای سفره‌ی عقد نشانده است، سیر نمی‌شود. كسی نیست به خانه‌شان رفته باشد و یا دعوتشان كرده باشد و بیش از دویست بار روایت آشنایی و دلدادگی این زن و شوهر خوشبخت را نشنیده باشد. اصلا این فصل، بخشی از رسم میهمانداری و میهمان نوازی جعفرخان و بانوست.

دست پخت بتول هم حرف ندارد. خانه‌داری و میهمانداری‌اش همه جا زبانزد دوست و آشنا است. تازه بتول خانم در یك موسسه‌ی آموزشی در شهر محل اقامتشان آشپزی هم درس می‌دهد. و چه غذاهایی!! غذاهایی می‌پزد همه ابتكاری و ابداعی. غذاهاش ملقمه‌ای هستند از غذاهای ایتالیایی و ایرانی و تركی، همراه با زیره و زرشك و ماكارونی‌های نازكی كه با برنج دم سیاه اعلاء صاف می‌شود و آب روغن و زعفران داده می‌شود.

كتاب‌خانه‌ی شیك و چوب آبنوس خانه‌شان را بیشتر كتاب‌های آشپزی زینت می‌دهد.  كتابِ مادر همه‌ی زن‌های خوشبخت، نیمه بدبخت و حتا بدبخت و باسلیقه‌ی ایرانی، خانم “زرا منتظمی” با سلیقه‌ی خاصی، در حالی كه بسته‌بندی كادویی‌ آن هنوز باز نشده است، در قسمت شیشه‌ای ویترین اتاق پذیرایی‌‌‌شان جلوه می‌فروشد. اصلا هر كه وارد این خانه می‌شود، از تكرار عكس‌های رنگارنگ غذاهای رنگارنگ‌تری كه در قاب‌های هوس انگیز “قهوه‌ای” رنگی به دیوارها نصب شده‌اند، تا بساط شام یا ناهار علم شود، معده‌اش مثل سیر و سركه می‌جوشد و آب دهانش راه می‌افتد. هر طرف را نگاه می‌كنی، عكس “تربچه نقلی” است و “فلفل سبز” و “سیر پوست نكنده‌”ی شاهانه و “فنجان قهوه‌”ای روی تابلوی تمام قدی در كنار “كیك توت فرنگی” رنگی خوش ریختی و این همه وسوسه برای هر آن كه رژیم غذایی هم دارد، كارساز است و او را از هر گونه پرهیزی، برحذر می‌دارد.

اتومبیل جعفرخان اتومبیل “زرشكی” رنگِ كاركشته‌ای است كه بین سه كشور آلمان، هلند و بلژیك هفته‌ای دست كم یك بار در رفت و آمد است. قند “پارسی” از بلژیك وارد می‌شود و نان “آزادی” از كشور هلند كه به عقیده‌ی این زن و شوهر در آلمان، نه قند و شكر خوبی گیر می‌آید و نه نان خوشمزه‌ای نظیر آنچه در هلند پادشاهی “فت و فراوون” همه جا جلوه می‌فروشد.

در قسمتی از آپارتمان این زن و مرد خوشبخت كه به سبك فرنگی‌ها، هم وان حمام در آن قرار دارد و هم توالت فرنگی، سرویس چوبی شیكی است كه حوله‌ها و لوازم آرایشی و بهداشتی خانواده را در خود جای داده است. چند تابلوی فرد اعلاء در قاب‌هایی “شكلاتی” رنگ با پوسترهایی از یك فروند “بادمجان قلمی” نیم متری و یك “خیار” قلچماق در كنار هم با رنگ “لیمویی” كاشی‌های حمام هماهنگی دلپذیری دارد. اتاق خواب به رنگ “نخودی” است و قاب عكس زیبایی به رنگ سبز “پسته‌ای” روی دیوار است كه نقاشی “اوریژینالی” از یك ظرف كریستال میوه خوری پر از “موز”های زرد قناری را در برمی‌گیرد. روتختی مخملی‌شان “شیری” رنگ است با نقش‌هایی از گیلاس‌های “آلبالویی” كه با ظرف كریستال پاتختی‌شان كه معمولا پر است از انگور یاقوتی تازه‌، دل هر كه را به این اتاق راهی می‌یابد، آب می‌كند.  همه‌ی رنگ‌های متنوع دیوارهای این خانه‌ی شیك پناهندگی به رنگ خوردنی‌های خوشمزه‌‌ است و همگی اشتها آور. رنگ كمدهای آشپزخانه “عنابی” است و دستگیره‌ها به رنگ “پرتقالی” و همه طوری انتخاب شده‌اند كه هر شكمویی كه ذره‌ای ظرافت طبع داشته باشد، از این همه هنر به خرج دادن در انتخاب رنگ‌های معجزه‌گر زبانش بند می‌آید. در همین آشپزخانه كباب پز برقی‌ای بخش دیگری از ظرافت طبع این خانواده را به نمایش می‌گذارد و البته منتقل ذغالی اصلی در بالكن نقلی‌شان، هر آخر هفته دل رهگذران آلمانی و ترك و عرب و روس را آب می‌كند. باغچه‌ی نقلی بالكن پر است از گوجه فرنگی، بادمجان، خیار نوبرانه و نخودفرنگی كه برای سفره‌ی پر زحمتشان جای جالیز انجام وظیفه می‌كند. تازه چند گلدان قد و نیم قد هم پشت پنجره ی آشپزخانه‌شان چیده شده است كه هر یك ریحان و نعنا و ترخون و بقیه‌ی مخلفات چلوكباب را تازه‌ی تازه در خود جا داده‌اند. یك سینی قلمكار بزرگ اصفهان روی پایه‌ای “شكلاتی” رنگ، پر از انواع میوه‌های فصل و غیرفصل، بخش دیگری از زینت اتاق پذیرایی‌ است. ظرف‌های كریستال چند طبقه‌ای هم هست كه هر طبقه‌اش بخشی از هنر شیرینی پزی بتول خانم را به رخ می‌كشد. رنگ دیوار اتاق پذیرایی‌ “ گلبهی” است و با رنگ “شكلاتی” میز نهارخوری و میز جلو مبل‌ها هماهنگی دلپذیری دارد. به ویژه كه رنگ مبل‌ها و كوسن صندلی‌های ناهارخوری به رنگ “نارنجی”‌ای خوش رنگ است و همه هوس انگیز. پرده‌ها همه “شكری” هستند و وای كه چه چین و واچینی دارند!!

زیرزمین خانه كه با قفسه‌های چوبی آنتیكی تزئین شده است، پر است از كوزه‌های ترشی و مربا و رب گوجه فرنگی و آب لیمو و آب غوره و آب نارنج و شیشه‌های بزرگی پر از عناب و گل گاو زبان و عرق شاه تره و عرق نعنا و بقیه‌ی لوازم یك زن با سلیقه و ناز ایرانی. و البته چندین و چند بطری شراب شیراز و انواع آب‌های حیات وطنی و فرنگی كه در كنار ماست و خیار و زیتون و پسته شامی بو داده، مزه‌ی عرق‌ كشمش و شراب‌های دیگر تدارك دیده شده، در میهمانی‌های خصوصی و مردانه‌ی جعفرخان “سرو” می‌شود. بسته‌های باز نشده‌ای از سوهان قم و بامیه و باسلق و گز اصفهان هم در قفسه‌های دیگری، شیك و با سلیقه چیده‌ شده‌اند و در هر میهمانی به تناسبِ شان میهمانان، به سر میز ناهارخوری و پذیرایی راه می‌یابند.

آشپزخانه بجز آن همه پدیده‌های ناب وطنی، سماور برقی نقره‌ای رنگی با جام زیرین و سینی نقره‌ای كار دستش را در بر می‌گیرد كه در كنار تمام مخلفات چای دیشلمه‌ی ایرانی، بوی خوش قهوه‌خانه‌ها و چایخانه‌های سه راه دربند را به مشام می‌رساند. بوی چای “احمد” و چای “خانم خانمها” هم هر كدام باب ذائقه‌ای به خودشان و میهمانان خوش آمد می‌گوید.   

در میان این همه رنگ‌های شاد و شفاف و براق و اشتهاآور، و این دكوراسیون هوس انگیز، دختركی هست با چشمانی “عسلی” و پوستی “گندمی”كه آدم تا او را ندیده باشد، باور نمی‌كند كه كسی می‌تواند در این بهشت “ضیافت‌الله” خانوادگی زندگی كند، و همه‌ی اسباب شكمچرانی‌اش آماده باشد و این همه لاغر و مردنی باشد.

ظاهرا بیشتر این میهمانی‌های شاهانه‌ برای این برگزار می‌شود كه اگر “دلاله”ای در این حیص و بیص پیدا شد، داستان دخترك آفتاب/مهتاب ندیده‌ی جعفرخان و بانو را دهان به دهان به گوش آن شاهزاده‌ی افسانه‌ای رویاهای همه‌ی مادران و پدران خوشبخت و بدبخت ایرانی برساند، تا بختشان باز شود. و حالا سال‌هاست كه این دخترك آفتاب/مهتاب ندیده در میان این همه “نعمات الهی” و در این “ضیافت الله” به دنبال سوراخی می‌گردد كه نقبی به درخت سیب شیطان بزند و  نمی‌شود. یعنی تا حالا نشده است. الاغ گاری شهزاده‌ی افسانه‌ای رویاهای بتول خانم و جعفرخان، با آن شنل مخملی “جگری” رنگش، سال‌هاست وسط راه سقط شده است. آن‌ها در حسرت وصال شاهزاده‌‌اند و طبق تئوری جعفرخان، دخترك با پای خودش لگد به بخت جعفرخان و بانو می‌زند!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

            7 دسامبر 2006 میلادی

naderehafshari@gmx.net

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:59  توسط مهستی شاهرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
"چشمانی دیگر" یک مهمانخانه است و اتاقی برای مسافر خسته و تازه از راه رسیده. "چشمانی دیگر" با این هدف ایجاد شده است که شاعران و نویسندگان ساکن ایران که در شرایط سختی از لحاظ چاپ و نشر و پخش به سر می برند برای رساندن حرف و یا شعر و یا داستان خود پنجره ای داشته باشند. در اینجا کسی برای شما حد و چهارچوب تعیین نمی کند. نه! محدودیت سنی نداریم و نه محدودیت عقیدتی و یا حتا مرزهای جغرافیایی. فقط خواندنی باشید. هنری باشید. همین.
لطفاً مطالب خود را به صورت تایپ شده و در فایل ورد بفرستید. فایل پی دی اف و فایل صوتی را نمی توانیم منعکس کنیم. لطفاً از ارسال کارهای تکراری و منتشر شده به اینجا خودداری فرمایید در صورت لزوم به شما لینک داده خواهد شد. با آرزوی موفقیت برای همه

پیوندهای روزانه
من سر ستیز ندارم
چند نکته ایمنی و فیلترشکن
مادرم یک شاهزادهء فارسی است
فریدریش شیلر؛ شاعری برای تمام سال­ها
بازخوانی فرهنگ
گمگشتگی‌ها در تلاش‌های جنبش مدنی
صد سالگی کرگدن‌
یکی از همین روزها
تنبیه
وصیت‌نامه‌ی محمد مختاری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
خبر
داستان
شعر
نقد
طنز
پژوهش
ترجمه
مقاله
ادبیات معاصر فرانسه
گفت و گو
گزارش
نکته بینی
ویژه نامه های چشمان بیدار
معرفی کتاب
نمایشنامه
فراخوان
نشر الکترونیکی چشمان بیدار
خاطره
داونلود مقاله یا کتاب
پیوندها
فیلترشکن
فیلترشکن
علیه خشونت
تکذیب نامه
هرگز به سانسور و معناگذاری نوشته ام رضایت نداده ام
معناگذاری و سانسور در اینترنت
نشر دروغ
آیا سکوت خواهید کرد؟
نوشتن فارسی آسان و تقویم ایرانی
فارسی نویسی راحت و بدون غلط برای همه
از "چشمان زنان" ایرانی
ویژه نامه های چشمان بیدار
نجات دشت پاسارگاد
وبلاگهای ایرانیان خارج از کشور
چشمان بیدار (وبلاگ شخصی)
چشمان بیدار (مجموعه آثار)
چشمان زنان
سایتهای مرجع برای پژوهش
کانون پژوهش های ایرانشناختی
میراث فرهنگی
بنیاد میراث پاسارگاد
دیوان شاعران پارسی گوی
کتابهای رایگان فارسی
آثار سخنسرایان پارسی گو
آریا ادیب
شیما کلباسی
مژگان کاهن
رضا حیرانی
در سایه روشن کلام
کتاب نمایش (چهره)
ناگفته های انقلاب پنجاه و هفت
مانیفست
بکتاش آبتین
علیرضا زرین
گسترش زبان فارسی
مانیها
بیژن باران
داونلود چند کتاب ادبی
خسرو ناقد
محمد قائد
شهرام رحیمیان
علی آرام
سمرقند
علی علیزاده
رامین مولایی (ادبیات اسپانیایی زبان)
اعظم کمالی
محمد جلالی چیمه (م. سحر)
وازنا
ایرانیکا
دیباچه
رضا سیدی پور
کارگاه داستان جغد
بازنگار
گویا
وب سایت مهناز
رجب محمدین
شهر بم
دیگران
یدالله رویایی
کتاب نوشت
آزادی بیان و اندیشه
گات های زرتشت
the days
دوره یازده جلدی تاریخ تمدن ویل دورانت
افسانه ها و اساطیر ایران
شعله ولپه
کتایون زندوکیلی
نادره افشاری
صحنه ها
علاء الدین
آرشیو کتاب های ممنوعه
سینمای آزاد بصیر نصیبی
آریانه یاوری
مهدی فتاپور
لاله ایرانی
پرویز صیاد
هادی خرسندی
نیلوفر بیضایی
محمود کویر
خزه
فرهنگ گفتگو
ره آورد
محمود کیانوش
علیرضا سیف الدینی
دوستان لوموند دیپلماتیک
آوای آزاد
فرهاد بابایی
محمدعلی شاکر
ژیلا حمیدی
شهرنوش پارسی پور
سایت سارا شعر
کتاب اولیس جویس
شهلا بهار دوست
مریم آموسا
شهروز رشید
ساقی قهرمان
کتاب "اعترافنامه ی دختران بد"
دوره ی کامل تاریخ طبری
اسماعیل خویی
سهراب سپهری
مهناز هدایتی
رضا کاظم زاده
علی باباچاهی
وبلاگ گروهی کتابداران ایران
وبلاگی برای پروین اعتصامی
وبلاگ عزت گوشه گیر
شیدا محمدی
سردار صالحی
آمنه فرخی
هادی خوجینیان (کودکی گم شده)
شاهدبازی در ادبیات ایران/سیروس شمیسا
روجا چمنکار
آرامش دوستدار
جشنواره شعر صلح
عزت گوشه گیر (وبلاگ)
محسن سراجی
ژاله سیفی
ترجمه با گوگل
کلاه استودیو
شریفه بنی هاشمی
ارکیده بهروزان
کتاب ویس و رامین
یادداشتهای یک قبضه خاک
پیاده رو
بی اجازه ها
محمود فلکی
نویسندگان و شاعران فرانسه
سهیل پارسا
وریا محمدی
بولنت کلیک
سیروس سیف
انجمن شاعران زنده
انجمن شاعران مطرود
آموزش زبان فرانسه
ناصر یوسفی
شیوا مقدم
نشریه فرهنگی مردم لرستان
علیرضا ذیحق
خیرالله فرخی
حمیدرضا حسینی (نمیرا)
صدرالدین زاهد
فانتزی آکادمی
صدیق تعریف
گروه تئاتر سکو
سپیده شاملو
داروگ
پیرایه یغمایی
مرجع تمام سایتهای تفریحی
مهناز حمیدی
شکوه میرزادگی
خلاف جریان (هنر انقلابی)
آنچه از زبان فرانسه آموختم
زاگرس استوری
بنفشه حجازی
جدیدآنلاین
علی ثاراللهی
Grande Bibliothèque Poétique
مطرود
لیلا صادقی
دریاباری
داونلود سه کتاب
کتاب "تئوری شعر" اسماعیل نوری علا
مینو نصرت
نفیس نیا
هیجار
گزارشگران بدون مرز
ناصر فکوهی
حامد رحمتی
روشنک استاد
مهتاب کرانشه
رضا سلطانی (دانشکده هنرها، دپارتمان تئاتر)
روجا چمنکار
مهدی مرعشی
پگاه احمدی
فیروزه
یک پزشک
بهاره خلیقی
محمود دولت آبادی
رضا بهارلو
امیر کوهستانی
جمشید گلمکانی
کاظم شهریاری
امیر آزاده دل
آزاده دواچی
ده دقیقه به نه
بوی کاغذ
نصور
مونا ظهوری
آزاده ملکی
لیدا قدسی
Sylvie Lasserre
علیشاه مولوی
امیرحسین تیکنی
ارغنون
دیوان شمس تبریزی
آزیتا قهرمان
زهرا علی اکبری
سرو
محمد مختاری
داونلود فرهنگ لغات به زبان های مختلف
خالد حسینی
کتابخانه دیجیتالی یونسکو
کتابخانه اینترنتی اروپا
آواز دسته جمعی ملاحان گمشده
لیلا نوری نائینی
بهرام بیضایی
محمدحسیم جدیدی نژاد
کتایون روحی
مهدی دانش
ترجمه با گوگل
قصیده گلمکانی
جستجوگر بینگ
جستجوگر کوپرنیک
ترجمه آنلاین
تبدیل فرمات به متن
پژمان الماسی نیا
بابک صحرانورد
آرش حجازی
گزارشگران
کتاب فارسی
شکوفه تقی
رضا مقصدی
اسد امرایی
کافه کوکائین
کتابخانه حقوق بشر
محمود مسعودی
مهستی محبی
پوشه
گل آقا
آذر نفیسی
لیلا فرجامی (فارسی)
لیلا فرجامی (انگلیسی)
احمد امانی
شعر و نوشته های بنفشه کمالی
عنکبوت گویا
مردمک
اسماعیل هوشیار
علیرضا رضایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

ویژه نامه های چشمان بیدار


تجاوز در زندان

پرونده مه 68


D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI



سفرنامه ها


طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)


تئاتری ها: مجموعه مقاله


ادبی ها: مجموعه مقاله


Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


وبلاگ جمهوری سکوت

جمهوری سکوت - متن کامل


رمان صبح نهان


روسپی و روسپیگری در شعر زنان


زنان در آئینه ی سینمای ایران


اعدام!!!سنگسار!!!


شالی به درازای جاده ی ابریشم


آسمان نادور است


شبان نیکو


Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED

Nedstat Basic - Free web site statistics
Personal homepage website counter
Free counter