![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ برای انتشار مطالب رسیده به چشمان بیدار ایجاد شده است. |
|
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی اِونا»! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟ - چهل روبل. - نه من یادداشت کردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید... شما دو ماه برای من کار کردید. - دو ماه و پنج روز - دقیقاً دو ماه، من یادداشت کردهام. که میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که میدانید یکشنبهها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:37 توسط مهستی شاهرخی |
|
Avec Duras Une grande traversée d'été Avec Duras et le choix d'un point de vue : Duras vue d’ailleurs. Dossier complet : nouvelle inédite, programme des émissions, diaporamas, références, bibliographie et sélections de sites web در حال حاضر در چهارچوب نمایش "زنان" در مرکز هنری ژرژ پمپیدو، ویدئویی نیم ساعنه در مورد مارگارت دوراس نمایش داده می شود. این نمایشگاه تا ماه مه 2010 ادامه خواهد داشت و یکشنبه اول هر ماه ورود به آن رایگان است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:54 توسط مهستی شاهرخی |
|
پسر يك روز عصر در كافه دورله نزديك دختر آمد، به او گفت كه تازه از كلاس جامعهشناسي آمده است. دختر هم چندين روز اين پا و آن پا ميكرد تا به او بگويد كه فروشندهي يك فروشگاه كفش است. عادت كرده بودند كه در اتاق پشتي كافه دورله همديگر را ببينند، معمولاً حدود ساعت شش و ده دقيقه، درست بعد از اين كه از سر كارش برميگشت. خوشحال بود كه هر شب او را ميبيند: او جفت او بود، مؤدب و دوستداشتني. از اين كه كسي را پيدا كرده كه ساعاتي را پيش از شام تا رسيدن به خانه ميتواند با او سر كند، خوشحال بود. دختر زياد صحبت نميكرد، معمولاً پسر بود كه حرف ميزد، با او از اسلام و كتاب مقدس صحبت ميكرد. گرچه او خيلي زياد به كتب مقدس اشاره ميكرد، اين چيزها براي دختر عجيب نبود. شگفتزده نميشد، هيچ چيز او را شگفتزده نميكرد: روش او دقيقاً همين بود؛ از هيچچيز واقعاً شگفتزده نميشد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:35 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:50 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
"آسیه در میان دو دنیا" روایت زندگی زن روستایی ایرانی است، در گذرگاه عبور جامعه از سنت به مدرنیته، و در بستر شکل گیری افکار و عملکردهای معترض به سیستم حاکم کشور، در دهه های چهل و پنجاه خورشیدی. و نیز آنچه پس از بهمن 1357 بر طبقات مختلف جامعه گذشت. شهرنوش پارسی پور با زبانی ساده، زنی از طبقه اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی فقیر جامعه را در معرض زندگی پیچیده و پرشتاب شهری قرار می دهد و با ورود هر شخص یا خانواده به زندگی این زن، افکار و خواسته های یک قشر از جامعه را در آن دوره به ما می شناساند و تاثیری را که آن گروه بر شکل گیری افکار قشر ساده تر جامعه داشتند، بررسی می کند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:27 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:9 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
از بخت بد روزی که اختر خانم، مادرم، قصد آلمانی شدنش را با ما در ميان گذاشت، روز چندان مناسبی نبود. سه شنبهای بود که از صبحش باران باريده بود. سه شنبهها اصولا روزهای نحس و کسالت باری هستند! نه سرزندگی روز دوشنبه، روز اول هفته را دارند و نه ظرفيت تهيج کنندهی جمعه را که آدم بتواند به اميد اين که تعطيلیِ دو روزِ آخر هفته شروع میشود، منتظر شب بماند. سه شنبهها حتی از نور بی رمق و کدری هم که بر چهارشنبهها میتابد، بی بهرهاند. چهار شنبهها آدم میتواند با احساس اين که کمر هفته را شکسته و دارد به آخرِ آن نزديک میشود، انرژی دوبارهای بگيرد! من اگر يک روز سه شنبه در اثر تصادف، فلج و زمينگير بشوم، اصلا تعجب نمیکنم! از ترس اثرات شوم همين روز هم هست که هيچ وقت سه شنبهها با پتر (۱) قرار نمیگذارم! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:7 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:4 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 18:46 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
هميشه هم نمی شود خواننده را وارد ماجرا نکرد. گفتنش شايد کمی دور از عقل به نظر برسد. اما وقتی اينطور ی اتفاق می افتد چه کار بايد کرد؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:54 توسط مهستی شاهرخی |
|
ديشب خواب ديدم دارند مرا مي برند تا به جرم دروغگويي بسوزانند. نزديک دري که به جهنم باز مي شد، صف بلندي از زنان و مردان درست شده بود. همه زار و پريشان بودند و از ترس مي لرزيدند. در ميان ايشان تعداد بسيار زيادي از دوستان و آشنايان و... را ديدم. از ديدن چند نفري خيلي تعجب کردم و از ديدن چند نفري خيلي خوشحال شدم. الغرض، وقتي از صداي داد و فرياد خودم بيدار شدم، مثل کوره مي سوختم. از تخت بيرون پريدم و به حمام پناه بردم و خدا را هزاران بار شکر گفتم که آب را آفريد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 18:32 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
بخشی از کتاب کسی مالک من نيست Mig äger ingen از اوسا ليندربورگ Åsa Linderborg برگردان: حبیب فرجزاده ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 18:4 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 18:37 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
در انجمن ادبی عشقی، شهلا پشت ميزی شعرهای تازه اش را ميخواند. شهرزاد پس از پايان شعرخوانی بسراغش ميرود و همچنان افسرده ميگويد: «اين مردها دست از سرم بر نميدارند. ببين چه ميگويند!» شهلا همراه با نوازشی ميگويد: «ولشان کن! خودت را اذيت نکن!» رقاصه، اما، خسته تر از آن است که تير نگاهها و خنده های ايرانيان «انجمن عشقی» زخمی اش نکند. بلند ميگويد: «رقص هم هنر است!» مردان وازده ای همچون تقی که در اين سن و سال و در فراوانی «نعمت» در غرب هم دست از سر «رقاصه» برنميدارند، با هرهر/کرکر کريهی، زخمهای هميشه تازه ی رقاصه را خراش ميدهند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:51 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
پرسوناژ اصلی دوست دارد از خوابهای من سر دربیاورد. میخواهد بداند وقتی خواب میبینم آمده است اینجا و من رفته ام فرودگاه پیشوازش... بعدش چه شده است؟! این که وقتی پس از این همه سال خواب دیده ام میآید اینجا و پیش از همه چیز میروم سلمانی و لباس خواب شیکی میخرم و میچپانم توی کیف دستی ام... و میروم پیشوازش در همین فرودگاه بغلی و از همانجا یکسره میبرمش به هتلی که نزدیک رودخانه ای زیباست، یا شاید کمی آنطرف تر درست لب دریا... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 17:9 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ناتاشا توي راه پله همسايه روبروي اتاق شان بارون ولف را ديد که نرده ها را گرفته بود و نفس نفس زنان از پله هاي چوبي بالا مي آمد و از لاي دندان هايش آرام سوت مي زد. متن کامل داستان "ناتاشا" را در سایت دیباچه بخوانید. به همراه دو داستان آواها و ايما و اشارهها - ولاديمر ناباکف ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:53 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
من اگر انسانی را خواستم و اگر دوستش داشتم، با تمام عشق و جان و زندگی ام به او میپیوندم و هیچ زنجیری را هم تحمل نمیکنم. هیچ سلطه و مهار کردن و تسلط و تصرفی را هم دوام نمیآورم. میمانم چون میخواهم و میروم، وقتی نمیخواهم و یا دیگر نمیتوانم. به همین سادگی... زندگی زندان نیست. زندگی زنجیر و تعهدات اجباری نیست. زندگی دوست داشتن و احترام گذاشتن به یکدیگر و به گذشته و حال و آینده ی همدیگر است. این تنها تعهدی است که من میشناسم. من به حرف ننه قمرها و بابا شملهایی که پاشنه ی دهانشان را میکشند و پشت سر مردم و – لابد خیلی بیشتر - پشت سر من صفحه میگذارند، میخندم... اصلا ما که هستیم که به خودمان اجازه بدهیم در زندگی دیگران کند و کاو کنیم و آنها را به محاکمه بکشیم؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:19 توسط مهستی شاهرخی |
|
هذیان میگفت. پزشکان گفته بودند نشانهی التهاب مغزی است؛ و همهی همکارانش که دو سه نفری، از آسایشگاه بازمیگشتند، جایی که ملاقاتش کرده بودند، همین را تکرار میکردند. بقیه داستان را در سایت فیروزه بخوانید/ لوئیجی پیراندلو/در ویکیپدیا زندگینامه/ سایت پیراندلو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:42 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
متن کامل داستان بيچاره آن مرحوم - لويجي پيراندلو/ / لوئیجی پیراندلو/در ویکیپدیا زندگینامه/ سایت پیراندلو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:41 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ولادیمیر نابوکف نویسنده روس که به آمریکا مهاجرت کرد، از چهره های ماندگار ادبیات جهان است. او در ابتدا با نام مستعار شیرین داستان نویسی خود را آغاز کرد و بعدها نام نابوکف، را بر روی پروانه ای گذاشتند. واقعاً نابوکف کجایی بود/ پی یر دومرگ/ حامد یوسف نژاد هنوز درد جایگزینی زبان را حس می کنم نابوکف بر لبه تیغ/ امیر احمدی آریان گفتگویی با حمید شوکت: نابوکف و اخلاق رمان ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 18:4 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
می ترسم. کتابت را گذاشته ام جلوم که از روش قصه بنویسم. چند نفر از روی کتابت قصه نوشته اند. یعنی تو را کپی کرده اند و حالا کارشان شده است قصه نوشتن. من هم میخواهم قصه بنویسم، اما ایده ای ندارم. دارم قصه ی تو را رونویسی میکنم. اصلا هیچی به فکرم نمیرسد. چند جمله نوشته ام که همه اش عین قصه ی توست. کدام کتابت، یادم نیست، ولی دارم از روی نوشته ات، از روی قصه ات رونویسی میکنم. بعد تو را میبندم. این که نشد کار. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 19:9 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
پرتابِ نقل وُ سکه وُ پولک سَنجی که به هم میکوبند و دَفی که در هوا میگردد دست به دست. گفتم: - صدای پرتا بِ سنگ می آید. گفتند: - نوای مبارک باد است این. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:57 توسط مهستی شاهرخی |
|
کنیزو مرده بود. مریم از مدرسه که به خیابان رسید، مردهای دم عرق فروشی « توکلی » را دید که چادر زنی را که پایش از جوی کنار خیابان بالا آمده بود می کشیدند و از خنده ریسه می رفتند. عرق فروشی کنار خیابانی بود که چند صد متر آن طرفتر از مدرسه مریم می گذشت. زنگ مدرسه که زده می شد، بچه ها به خیابان می ریختند. زنهای آبادیهای نزدیک هر کدام با زنبیل پراز بازار می آمدند و به عرق فروشی که می رسیدند تف می انداختند و راهشان را کج می کردند، روبروی عرق فروشی میدان خاکی بزرگی بود که هر روز غروب، مردها در گوشه و کنارش دور هم جمع می شدند، سر بطرها را با کف دست می پراندند وبا پاکتی پسته خستگی روزانه را از تن در می کردند.ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:51 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:50 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:50 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:59 توسط مهستی شاهرخی |
|
وقتی ممه شروع به حرف زدن میكند دیگر فایده ندارد. كتاب را باید كنار گذاشت و باید شنید. حتا فایده ندارد كه بگویی «حرف نزن» ـ چون نمیشنود. اصلاً نمیشنود. مگر داد بزنی. چند بار داد بزنی تا حنجرهات بخراشد، آنوقت میپرسد، «هه؟ با منی رولكم؟». ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 17:9 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
احساس می کنم داستان زندگی ام بسان کتابی است که در حال ورقه ورقه شدن است و با هر وزش باد، هر برگه اش بسویی می گریزد و من، برای دست یابی به این ورق پاره ها، به دنبال باد به هر سو میدوم. برگه هایی را که باد موفق شود از من برباید، صفحه های فراموش شده ی زندگی ام خواهد بود. هر روز صحنه های جدیدی در ذهنم نقش می بندد. همیشه به قلم و کاغذ دسترسی ندارم که بتوانم یادداشت بردارم. ساعت بعد، روز بعد، خیلی دیر است. تا بیایم به خودم بجنبم، باد ورقه هایی از داستانم را با خود برده است. و حالا، من با صفحه هایی که پیدا کرده ام نشسته ام.ولی این صفحه ها بی شماره اند و ترتیب آنها را نمی فهمم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:35 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
عصر كه آمد، دیرتر از همیشه، چای را آماده كرده بودم. بساط شام هم به راه بود. آبی كه اولین روز زندگیاش را در كودكستان گذرانده بود، خسته و كوفته روی كاناپهی اتاق نشیمن ولو شده بود. من هم خسته بودم. خسته از روزی كه گذرانده بودم، خسته از مراسم نخستین روز كودكستان؛ با این همه “وظیفه”ی همیشگیام را انجام داده بودم. كاسهی توالت را، حمام را، آشپزخانه را، همه و همه را شسته بودم. همان چهار ساعتی كه آبی در كودكستان بود، همهی این كارها را كرده بودم. لباس شیكی هم پوشیده بودم و منتظر كه احمد بیاید. احمد از امروز هیچ چیز نمیدانست. چندبار سعی كرده بودم به او بگویم كه امروز برای آبی روز مهمی است، اما جدیام نگرفته بود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:33 توسط مهستی شاهرخی |
|
کاریکاتورانه ی خشمگینی از من که وسط اتاق افتاده ام می ایستد [بلند می شود و]زیر نور چراغ زرد پشت کمد شکل می گیرد . شناور می شود و در این فضای کافی شاپ گونه ی پر از عکس های سیاه و سفید ریش و سبیل ها و مقنعه ای های قدیم خیره می شود. تعجب نمی کند مثل دیوانه ای از سر نفهمی نگاه می کند. و بعد بی اعتنا لباسش را پوشیده و نپوشیده از در می زند بیرون. و زیر برف کنار حوض لوزی شکل می ایستد . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 0:34 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:55 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
كاج را كه طبقه طبقه كنيم و روی هم بگذاريم و بعد سرشان را از وسط قيچی كرده باشيم كه همسطح شوند و روی هم بنشينند تا بتوانيم دورتادور اتاق قرارشان بدهيم: آن وقت با تكه تكه هايش كه روي زمين مي ريزد روی هم رفته تصويری را تشكيل مي دهند و دست آخر فضايی درست شود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 14:52 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
. به شاه چراغ قسمت می دُم که از همو اولش فهمیدم و گفتم ای دَدَم هی اِی دخترو یه چیش می شه ولی ننه تو که حرف حساب حالیت نبود هی می گفتی نه ننه واسه خاطر مردمه. خدابسر اِی قرشمال چشاتو کور کرده بود ولی ننه جون مو که می دونستم، مو که بی خودی تو ای روزگار سیا موهامو سفید نکردم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:53 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 23:3 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
گفتگو با بورخس در مگزین لیته رر گفتگوی مگزین لیته رر با بورخس درباره داستان "الف"/ برگردان سعید کمالی دهقان گفتگوی ریتا گیبرت با خورخه لویی بورخس/ برگردان: نازی عظیما بیوگرافی بورخس به همراه سه داستان کوتاه: شکل شمشیر/ اما زونز/ گنج نامه ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 20:47 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
گابریل گارسیا مارکز در ویکیپدیا گفتگوی مگزین لیترر با گارسیا مارکز درباره صد سال تنهایی حرفه: گفتگوی پلینیو مندوزا با مارکز کتاب صد سال تنهایی/ درباره صد سال تنهایی در ویکیپدیا/ خلاصه صد سال تنهایی/ صد سال تنهایی از نگاه میلان کوندرا گزارش یک آدم ربایی به قلم مارکز ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 0:27 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
سیمین دانشور متولد هشتم اردیبهشت ۱۳۰۰ در شیراز است. سیمین دانشور اولین زن رمان نویس ایرانی است. سیمین دانشور چه زنده و چه مرده، در تاریخ ادبیات مدرن ایران خواهد ماند. سیمین دانشور اولین زنی زنی است که از نگاه یک زن رمان خود، سووشون را به رشته تحریر درآورده است و بخشی از تاریخ معاصر ایران را با همه ی پیچیدگی ها و درگیری های آن با عواطفی زنانه و با زیبایی منعکس کرده است. وِیژه نامه سیمین دانشور به سیمین همیشه ماندگار ادبیات ایران تقدیم می شود. داستان "به کی سلام کنم؟" در کتابخانه گویا/ دو داستان کوتاه "سوترا" و "مرز نقاب" از سیمین دانشور/ خلاصه رمان "سووشون" در کتاب نیوز/ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 14:41 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 23:33 توسط مهستی شاهرخی |
|
پنج سال تمام، زندگي آن زن در يك پاكت پلاستيك جاسازي شده بود. خانه اي نداشت. دليلش هم اين بود كه در يك حزب سياسي ماركسيستي فعاليت داشت و مي خواست كه به همراه دستهاي ورزيده كارگران دنيا يك جهان بدون طبقه بسازد! و زحمتكشان دنيا را نجات بدهد!اول از همسرش جدا شد. بعد دست دختر كوچولوي شش ساله اش را گرفت و در يك خانه نيمچه تيمي ساكن شد. شبها روي ديوارها مينوشت: "كارگران دنيا متحد شويد." و روزها (با اينكه تحصيلات عالي دانشگاهي داشت و با اينكه از يك خانواده فرهنگي مرفه بود) چادر سرش ميكرد و ميرفت به كارخانه نساجي تا كارگران كارخانه را متشكل كند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:56 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
پیش از این در همین حوالی نه داستان از نادره افشاری خوانده بودید. داستانهای نادره افشاری را می توان در چهار چوب ادبیات مهاجرت و ادبیات تبعید و ادبیات زنان و ادبیات سیاسی قرار داد. داستانهای مهاجرت و ماجراهای زنی تنها در برابر جامعه ی غرب نادره افشاری از واقعیت گرایی عمیقی برخوردار است که استحاله باورهای سنتی را در ذهن زن ایرانی آشکار می کند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:31 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 18:11 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
پاییز/ اینجا که هستیم/ طرح/ اردیبهشت چهل و شش/ شش جکایت کوتاه از گیتی سروش شمیم بهار در طی سالهای ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۷ سرپرست بخش ادبیات و هنرهای مجلهء "اندیشه و هنر" بود، او کوشید معیارهای نقد ادبی جدید و غرب را در بررسی داستان نویسی ایران بکار گیرد. داستانهایش که در سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۱ در همان مجله چاپ شد، توصیفی موفق از بحران نومیدی های احساسی روشنفکران اروپا دیدهء مرفه است. تمامی این داستانها مضمونی عاشقانه دارند و به شیوهء آثار داستان نویسانی چون سالینجر نوشته شده اند. از آثارش می توان "سه داستان عاشقانه" (۱۳۵۱) را نام برد که در آن احساسهای قهرمانان خود را به شیوه ای عاشقانه و غربتناک به خواننده انتقال می دهد. برگرفته از کتاب فرهنگ داستان نویسان ایران، حسن عابدینی، تهران: دبیران، بهار ۱۳۶۹ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 13:34 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
” من بسیار هم واقعگرا هستم ولی بخشی از من هم در رویا زندگی میکند در داستان سیر میکند داستانی که مینویسم و یا خواهم نوشت. در خاطرات من چیزهایی هستند که اتفاق افتادهاند. اما نوههای من به من میگویند که من چیزهایی را به خاطر میآورم که هیچ گاه اتفاق نیفتاده است. همیشه این طور است گویا من گذشته را ساختهام. مرز واقعیت و خیال کجاست، مرز واقعیت و خاظره کجاست؟ برای من این مهم نیست.“ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:17 توسط مهستی شاهرخی |
|
عزت گوشه گیر در رشته نمایشنامه نویسی و ادبیات دراماتیک هم در ایران و هم در آمریکا تحصیل کرده است. از او تاکنون یک دفتر شعر، مهاجرت در آفتاب و دو مجموعه داستان و ناگهان پلنگ گفت: زن (مجموعه ده داستان) و آن زن، آن اتاق کوچک و عشق (مجموعه هیجده داستان کوتاه) و دگردیسی و حاملگی مریم (دو نمایشنامه) به چاپ رسیده است. نمایشنامه های او به زبان انگلیسی در شهرهای آمریکا به روی صحنه آمده است. نمایشنامه گنگ لو دو اسلحه خرید در ویکتوری گاردن تیاتر در ماه آوریل ۲۰۰۶ روخوانی صحنه ای شد و عروس گل های اقاقی به کارگردانی دانا فرایدمن تا یازده جون ۲۰۰۶ در تئاتر شوپن شیکاگو روی صحنه بود. عزت گوشه گیر مقالات بسیاری در زمینه نقد ادبی و نقد تئاتری و یا معرفی کتاب در مطبوعات خارج از کشور به چاپ رسانیده است.ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:28 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
۱۹۲۱ـ ۱۹۴۷ ولفگانگ بورشرت در هامبورگ به دنیا آمد. پیش از جنگ به بازیگری و کتابفروشی پرداخت. در سال 1942 به جبهه روسیه اعزام و در آنجا سخت زخمی شد. به دلیل انتقاد های تند و بی پروا از رژیم نازی دوباره به جبهه فرستاده شد و چند بار به زندان افتاد. بعد از رهایی درسال 1945 یکسره بیمار بود، با این حال سراسر دو سال آخر عمر را صرف نوشتن کرد. داستان ها و نوشته هایش در دو کتاب شمعدانی های غمگین (گل قاصد؟) و نمایشنامه بیرون، جلوی در گردآوری شده است.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:38 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:43 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
خانۀ آفتابی
از
پرتو نوری علاء
همسر عزیزم ... همسر عزیز ... احمد جان ... احمد خان .... اصلاً اسم و عنوان نمیخواهد. با سلام، آرزو میکنم ... آرزو بی آرزو. سالهاست که دیگر آرزویی ندارم... امیدوارم که ... سلامت و خوش باشد؟ البته که هست ... خوب ... البته که خوب است. سُر و مُرو و گنده. شنیده ام روز به روز وزن اضافه میکند... ی های جهان مانا باشد. اگراز حال ما خواسته باشی ... اگر میخواست که دو خط نامه برای بچه ها مینوشت ... بچه ها خوبند و مشغولِ ... حمالی در مک دونالد و تریفتی. بی همه چیز خیال میکند که در آمریکا پول خیرات میکنند ... درس خواندن. اما درسهای نیلوفر امسال اُفتِ ... میگوید: چشمت کور. میگویم: چشم خودت کور...... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:37 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
حال که بهصفحات پايانی داستانش نزديک میشوم بيش از هميشه باور دارم که سراسر آن دروغی بيش نيست. حتی اگر نتوانم نام دروغ بر آن بگذارم، بیشک عنوان «نمايش سطحی از شخصيت آدمی» مناسب آن خواهد بود. گمان میکردم مرا يا بهسخن دقيقتر نامم را آفريده است تا در پسِ آن آسودهتر سخن بگويد. اما اينک دريافتهام که او را از خويشتن خويش رهايی نيست. پيش از آن که رشد کنم و ببالم، يکی دو داستان کوتاه را با نام من بهدست انتشار سپرده بود و گمان میکرد در نوشتن بهمن نيازی ندارد. اما من يکشبه راه صد ساله را میپيمودم. نمیتوانستم ساکت بنشينم و او فقط نامم را روی داستانهای کوتاهش که چنگی هم بهدل نمیزد بگذارد. چندين بار بر سر همين موضوع با هم دعوا کرديم. حتی يکبار بر سرش فرياد کشيدم و وقتی سايه همسايه را ديدم که پشت کرکرههای پنجره گوش خوابانده است کوتاه آمدم. يکبار هم که نيمههای شب بیخوابی بهسرش زده بود و مثل ارواح سرگردان در اتاق میچرخيد تصميم گرفت تا با زهر سياه مرکّب، نابودم کند. چندين بار با ماژيک سياه رنگی روی نامم خط کشيد. تلاشش بيهوده بود. خودش ذرّات هستیام را در حروف چاپ يا امواج ريز و درشت کامپيوتر منتشر کرده بود. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:59 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
جُ د ا ی ی
از
پرتو نوری علاء
شمسی و کاظم از هم جدا شدند. شمسی و کاظم از هم جدا، جدا شدند. جُ د ا شدند. پدر و مادرم از هم جدا شدند. همان روز کسوفی، که من و برادرم را به خانۀ پدر بزرگم میبردند، شمسی و کاظم از هم جدا شدند. همان موقع که مادر بزرگم چنگ در موهای نقره ایش میزد و زیرِ گوش کَرِ پدر بزرگم فریاد میکرد "شمسی و کاظم از هم جدا شدند"، پدر و مادرم از هم جدا شدند. من هم دوان دوان رفتم سر کالسکۀ کودکی ی خودم که حالا برادرم تویش خوابیده بود، و فریاد کشیدم: "شمسی و کاظم از هم جدا شدند." برادرم که از خواب پرید و صدای گریشه اش به هوا رسید، مادرم که گوشۀ اتاق نشسته بود و گریه میکرد، از جایش بلند و اشکهایش را از صورتش جدا کرد، روی کالسکۀ من خم شد و برادرم را از کالسکه ام جدا کرد و در بغل گرفت، و موهای فرفری سر مرا که هق و هق کنان به دامنش چنگ زده بودم جدا جدا نوازش کرد. جُدایی. جو دا ی ی. با پنجه هام موهای فرفری برادرم را از هم جدا میکنم تا از هم جدا جُ د ا شوند. یک دسته از مویش را میکشم به سمت غدۀ بزرگی که در طرف راست گردنش دارد، تا غده را از گردنش جدا کنم. مادرم دستم را از موهای برادرم جدا جدا میکند و با ناله میگوید: " گردن بچه ام کج شده." باز مادرم میگوید: "نگاهش غم دل منه." مادر بزرگم دستش را از نردۀ پله ها جدا میکند و در هوا تکان میدهد و میگوید: " زادون کنند، رودون کِشند." مادرم میگوید: " وای مادر بس کن! این بچه چه گناهی کرده که تقاص کاظم را پس بده؟" مادرم همانطور که برادرم را در بغل گرفته روی زمین مینشیند. او را که در خواب پستانکش را مک میزند روی پتویی که کنارش پهن کرده میخواباند. من هم کنار مادرم روی زمین مینشینم تا از هم جدا جدا نباشیم. مادرم سرم را بر دامنش میگیرد و با لبخندی پر از گریه میگوید: " شمسی فدایت شود." و با انگشتهاش موهای فرفری سرم را از هم جدا جدا و نوازش میکند. همیشه نوازش موها خواب آلودم میکند. پشت پلکهای سنگینم روز، خاکستری میشود. ما و همۀ چیزهای دور و بَرمان سیاه و سفید میشویم. فقط دانه ها و رشته های گردنبند شمسی رنگی است. مادرم با صدای بلند میخندد و من و برادرم را به خودش میچسباند. یک دستش را به گردن برادرم که دیگر غده ندارد میچسباند. و انگشتان دست دیگرش را میان رشته های گردنبندش میگرداند تا رشته ها را به هم بچسباند. اما رشته ها پاره و دانه ها جدا جدا، پخش زمین میشوند. ما و همۀ چیزهای دور و بَرمان رنگی میشویم، اما هنوز موهای مادر بزرگم نقره ای و گوش پدر بزرگم کَراست. برگرفته از مجموعه داستان " مثل من"، انتشارات سندباد، لس آنجلس، 1382 http://www.sinbadpublications.com/ ketabinfo@yahoo.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:14 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
بتول خانم و جعفرخان زن و شوهر خوشبختی هستند. خودشان هم میدانند و این را وقتی با هم تنها هستند و حتا وقتی كه تنها نیستند و چند نفر را با میهمانی دادن، به عنوان گوش مجانی اجیر میكنند، میگویند و تكرار میكنند. جالبی كار رابطهی این زن و شوهر ماه است كه هیچكس، نظیرشان را نه دیده و نه شنیده است. جعفرخان مینشیند به دندان خلال كردن و بتول خانم در حالی كه دستمال نظافت ابریای در دست دارد، و در و دیوار را دستمال میكشد، به حرفهای همسر محبوبش گوش جان فرامیدهد و لبخند زنان همچنان در و دیوار را میساید. هر وقت هم جعفرخان تائیدی میخواهد و با قطع جملهاش سكوتی برقرار میكند، بتول خانم با گفتن یك “آهان” یا “ایهیم” یا “او.كی.” دو بخش افاضات عیال محبوبش را به هم بخیه میزند. جعفرخان از روایت این كه چطور با بتول خانم آشنا شده، و چطور او را پای سفرهی عقد نشانده است، سیر نمیشود. كسی نیست به خانهشان رفته باشد و یا دعوتشان كرده باشد و بیش از دویست بار روایت آشنایی و دلدادگی این زن و شوهر خوشبخت را نشنیده باشد. اصلا این فصل، بخشی از رسم میهمانداری و میهمان نوازی جعفرخان و بانوست. دست پخت بتول هم حرف ندارد. خانهداری و میهمانداریاش همه جا زبانزد دوست و آشنا است. تازه بتول خانم در یك موسسهی آموزشی در شهر محل اقامتشان آشپزی هم درس میدهد. و چه غذاهایی!! غذاهایی میپزد همه ابتكاری و ابداعی. غذاهاش ملقمهای هستند از غذاهای ایتالیایی و ایرانی و تركی، همراه با زیره و زرشك و ماكارونیهای نازكی كه با برنج دم سیاه اعلاء صاف میشود و آب روغن و زعفران داده میشود. كتابخانهی شیك و چوب آبنوس خانهشان را بیشتر كتابهای آشپزی زینت میدهد. كتابِ مادر همهی زنهای خوشبخت، نیمه بدبخت و حتا بدبخت و باسلیقهی ایرانی، خانم “زرا منتظمی” با سلیقهی خاصی، در حالی كه بستهبندی كادویی آن هنوز باز نشده است، در قسمت شیشهای ویترین اتاق پذیراییشان جلوه میفروشد. اصلا هر كه وارد این خانه میشود، از تكرار عكسهای رنگارنگ غذاهای رنگارنگتری كه در قابهای هوس انگیز “قهوهای” رنگی به دیوارها نصب شدهاند، تا بساط شام یا ناهار علم شود، معدهاش مثل سیر و سركه میجوشد و آب دهانش راه میافتد. هر طرف را نگاه میكنی، عكس “تربچه نقلی” است و “فلفل سبز” و “سیر پوست نكنده”ی شاهانه و “فنجان قهوه”ای روی تابلوی تمام قدی در كنار “كیك توت فرنگی” رنگی خوش ریختی و این همه وسوسه برای هر آن كه رژیم غذایی هم دارد، كارساز است و او را از هر گونه پرهیزی، برحذر میدارد. اتومبیل جعفرخان اتومبیل “زرشكی” رنگِ كاركشتهای است كه بین سه كشور آلمان، هلند و بلژیك هفتهای دست كم یك بار در رفت و آمد است. قند “پارسی” از بلژیك وارد میشود و نان “آزادی” از كشور هلند كه به عقیدهی این زن و شوهر در آلمان، نه قند و شكر خوبی گیر میآید و نه نان خوشمزهای نظیر آنچه در هلند پادشاهی “فت و فراوون” همه جا جلوه میفروشد. در قسمتی از آپارتمان این زن و مرد خوشبخت كه به سبك فرنگیها، هم وان حمام در آن قرار دارد و هم توالت فرنگی، سرویس چوبی شیكی است كه حولهها و لوازم آرایشی و بهداشتی خانواده را در خود جای داده است. چند تابلوی فرد اعلاء در قابهایی “شكلاتی” رنگ با پوسترهایی از یك فروند “بادمجان قلمی” نیم متری و یك “خیار” قلچماق در كنار هم با رنگ “لیمویی” كاشیهای حمام هماهنگی دلپذیری دارد. اتاق خواب به رنگ “نخودی” است و قاب عكس زیبایی به رنگ سبز “پستهای” روی دیوار است كه نقاشی “اوریژینالی” از یك ظرف كریستال میوه خوری پر از “موز”های زرد قناری را در برمیگیرد. روتختی مخملیشان “شیری” رنگ است با نقشهایی از گیلاسهای “آلبالویی” كه با ظرف كریستال پاتختیشان كه معمولا پر است از انگور یاقوتی تازه، دل هر كه را به این اتاق راهی مییابد، آب میكند. همهی رنگهای متنوع دیوارهای این خانهی شیك پناهندگی به رنگ خوردنیهای خوشمزه است و همگی اشتها آور. رنگ كمدهای آشپزخانه “عنابی” است و دستگیرهها به رنگ “پرتقالی” و همه طوری انتخاب شدهاند كه هر شكمویی كه ذرهای ظرافت طبع داشته باشد، از این همه هنر به خرج دادن در انتخاب رنگهای معجزهگر زبانش بند میآید. در همین آشپزخانه كباب پز برقیای بخش دیگری از ظرافت طبع این خانواده را به نمایش میگذارد و البته منتقل ذغالی اصلی در بالكن نقلیشان، هر آخر هفته دل رهگذران آلمانی و ترك و عرب و روس را آب میكند. باغچهی نقلی بالكن پر است از گوجه فرنگی، بادمجان، خیار نوبرانه و نخودفرنگی كه برای سفرهی پر زحمتشان جای جالیز انجام وظیفه میكند. تازه چند گلدان قد و نیم قد هم پشت پنجره ی آشپزخانهشان چیده شده است كه هر یك ریحان و نعنا و ترخون و بقیهی مخلفات چلوكباب را تازهی تازه در خود جا دادهاند. یك سینی قلمكار بزرگ اصفهان روی پایهای “شكلاتی” رنگ، پر از انواع میوههای فصل و غیرفصل، بخش دیگری از زینت اتاق پذیرایی است. ظرفهای كریستال چند طبقهای هم هست كه هر طبقهاش بخشی از هنر شیرینی پزی بتول خانم را به رخ میكشد. رنگ دیوار اتاق پذیرایی “ گلبهی” است و با رنگ “شكلاتی” میز نهارخوری و میز جلو مبلها هماهنگی دلپذیری دارد. به ویژه كه رنگ مبلها و كوسن صندلیهای ناهارخوری به رنگ “نارنجی”ای خوش رنگ است و همه هوس انگیز. پردهها همه “شكری” هستند و وای كه چه چین و واچینی دارند!! زیرزمین خانه كه با قفسههای چوبی آنتیكی تزئین شده است، پر است از كوزههای ترشی و مربا و رب گوجه فرنگی و آب لیمو و آب غوره و آب نارنج و شیشههای بزرگی پر از عناب و گل گاو زبان و عرق شاه تره و عرق نعنا و بقیهی لوازم یك زن با سلیقه و ناز ایرانی. و البته چندین و چند بطری شراب شیراز و انواع آبهای حیات وطنی و فرنگی كه در كنار ماست و خیار و زیتون و پسته شامی بو داده، مزهی عرق كشمش و شرابهای دیگر تدارك دیده شده، در میهمانیهای خصوصی و مردانهی جعفرخان “سرو” میشود. بستههای باز نشدهای از سوهان قم و بامیه و باسلق و گز اصفهان هم در قفسههای دیگری، شیك و با سلیقه چیده شدهاند و در هر میهمانی به تناسبِ شان میهمانان، به سر میز ناهارخوری و پذیرایی راه مییابند. آشپزخانه بجز آن همه پدیدههای ناب وطنی، سماور برقی نقرهای رنگی با جام زیرین و سینی نقرهای كار دستش را در بر میگیرد كه در كنار تمام مخلفات چای دیشلمهی ایرانی، بوی خوش قهوهخانهها و چایخانههای سه راه دربند را به مشام میرساند. بوی چای “احمد” و چای “خانم خانمها” هم هر كدام باب ذائقهای به خودشان و میهمانان خوش آمد میگوید. در میان این همه رنگهای شاد و شفاف و براق و اشتهاآور، و این دكوراسیون هوس انگیز، دختركی هست با چشمانی “عسلی” و پوستی “گندمی”كه آدم تا او را ندیده باشد، باور نمیكند كه كسی میتواند در این بهشت “ضیافتالله” خانوادگی زندگی كند، و همهی اسباب شكمچرانیاش آماده باشد و این همه لاغر و مردنی باشد. ظاهرا بیشتر این میهمانیهای شاهانه برای این برگزار میشود كه اگر “دلاله”ای در این حیص و بیص پیدا شد، داستان دخترك آفتاب/مهتاب ندیدهی جعفرخان و بانو را دهان به دهان به گوش آن شاهزادهی افسانهای رویاهای همهی مادران و پدران خوشبخت و بدبخت ایرانی برساند، تا بختشان باز شود. و حالا سالهاست كه این دخترك آفتاب/مهتاب ندیده در میان این همه “نعمات الهی” و در این “ضیافت الله” به دنبال سوراخی میگردد كه نقبی به درخت سیب شیطان بزند و… نمیشود. یعنی تا حالا نشده است. الاغ گاری شهزادهی افسانهای رویاهای بتول خانم و جعفرخان، با آن شنل مخملی “جگری” رنگش، سالهاست وسط راه سقط شده است. آنها در حسرت وصال شاهزادهاند و طبق تئوری جعفرخان، دخترك با پای خودش لگد به بخت جعفرخان و بانو میزند!!! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 7 دسامبر 2006 میلادی naderehafshari@gmx.net |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:59 توسط مهستی شاهرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"چشمانی دیگر" یک مهمانخانه است و اتاقی برای مسافر خسته و تازه از راه رسیده. "چشمانی دیگر" با این هدف ایجاد شده است که شاعران و نویسندگان ساکن ایران که در شرایط سختی از لحاظ چاپ و نشر و پخش به سر می برند برای رساندن حرف و یا شعر و یا داستان خود پنجره ای داشته باشند. در اینجا کسی برای شما حد و چهارچوب تعیین نمی کند. نه! محدودیت سنی نداریم و نه محدودیت عقیدتی و یا حتا مرزهای جغرافیایی. فقط خواندنی باشید. هنری باشید. همین.
لطفاً مطالب خود را به صورت تایپ شده و در فایل ورد بفرستید. فایل پی دی اف و فایل صوتی را نمی توانیم منعکس کنیم. لطفاً از ارسال کارهای تکراری و منتشر شده به اینجا خودداری فرمایید در صورت لزوم به شما لینک داده خواهد شد. با آرزوی موفقیت برای همه |
|
RSS
|
پرونده مه 68

تجاوز در زندان

D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI

سفرنامه ها

طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)

تئاتری ها: مجموعه مقاله

ادبی ها: مجموعه مقاله

Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


رمان صبح نهان

روسپی و روسپیگری در شعر زنان

زنان در آئینه ی سینمای ایران

شالی به درازای جاده ی ابریشم

آسمان نادور است

شبان نیکو

Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
ALL RIGHTS RESERVED
Free counter