تبليغاتX
چشمانی دیگر - عاشقی که سنگباران شد/ علی آرام
این وبلاگ برای انتشار مطالب رسیده به چشمان بیدار ایجاد شده است.

سنگسارکفتری چرخ زنان بالای بام می چرخيد، طوقی کله سياه بود. دلش می خواست او را بگيرد. تندی رفت در قفس را باز کرد؛ شايد با ديدن کفترهای ديگر بيايد روی بام بنشيند. همچنان که سرش به آسمان گرفته بود، زير لب گفت: «لامسب بيا پايين، از چی می ترسی؟ ...بايد بدستت بيارم.»

اما کفتر اوج گرفت و دور شد. با نگاهش پروازش را دنبال کرد. آنقدر تو آسمان خيره شد که چشماش درد گرفت.

«تف به ای شانس...»

بغض گلويش را گرفت. از ناراحتی کفترهای خودش را پراند. اما آن ها به آسمان نپريدند، بلند شدند و چندمتر دورتر؛ گوشه ديگر بام نشستند. اين بار چوب بلندش را برداشت و با دستمالی که سر آن بسته بود همه را پرپری داد. بعد که خيالش راحت شد آمد جای اولش نشست. نفهميد چقدر گذشت که کفترهاش برگشتند و روی بام نشستند، همان جا بود که صدای آشنايی شنيد: «کفترت آمد!»

ذوق زده ميان کفترها را جستجو کرد، اما صدای مادرش او را بخود آورد: «تورو به خدا نگاه کن بچه بزرگ کردم، با اين سن و سالش صبح تا شب روی بام کفتر هوا می کنه، سوت می زنه و با خِدر دستمال به هوا می چرخانه. خجالت بکشن، هم سن و سال های تو زن و چندتا بچه دارن.»

يک بار ديگر صدای آشنا را شنيد، صدايی که به گوشش فرو رفت و آزارش داد. «من برای تو سنگباران شدم.»

«تو؟»

«بله من!»

باز هم فکر کرد اشتباه می کند، اما نه صدا را از ميان همهمه بغ بغو و پر و بال زدن کفترها شنيد. صدا از روی بام، از جايی که نه زمين بود و نه هوا می آمد. چنان نزديک گوشهاش بود که انگار کسی نجوا می کند، کسی که می خواهد باهاش حرف بزند، عقده اش را بگشايد و درددلش را بگويد.

«تو همه چيزم بودی، از روزی که خودمو شناختم فقط تو را ديدم. اما تو نخواستی مرا نجات بدی.»

«با من هستی؟»

«درسته، يادت رفته روزهای که از همين بام به پشت خانه ما می آمدی و يواشکی صدام می زدی. من هم وقتی چشم اونو دور می ديدم، تندی می آمدم و با هم می رفتيم کنار قفس کفترها. اونجا مرا در آغوشت می گرفتی و زمزمه تو گوشم می خواندی، سرم را نوازش می کردی، نفس گرمت را روی گردنم آشنا می کردی و نرمی بوسه ات را با لبانم آشنا می کردی. تا اين که بی مروت همه چيز را فهميد. آنقدر کتکم زد که تا چند ماه تو جا افتادم. بعد هم حسودان تو گوشش خواندند: «زنت عاشق شده!»

چقدر شماتت شدم، چقدر سرکوفت شنيدم. ناسزاها تمامی نداشت: «رسوای کوچه و بازارم کردی، چی کم و کسر داشتی، کم به بابات کمک کردم، کم به خودت رسيدم؟ هر وقت پول خواستی، يا لباس و جواهر و گردش؛ تندی برات فراهم نکردم؟»

مجبور شدم به دست و پاش بيفتم، خواستم دست از سرم ورداره. گفتم بابامو که دق مرگ کردی، لااقل نذار نامزدم آواره کوه و بيابان بشه. طلاقم بده. مهرم حلال جونم خلاص.

مثه اينکه از اونجاش نيشگون گرفته باشم، صداشو انداخت به سرش و هوار کشيد: «کدوم مهر؟ اونکه رفت جای بدهی بابات... نخير، با لباس سفيد عروسی اومدی،  با کفن ميری.»

تا اين که خودش رفت خبر داد و آمدند بردنم. زن های مقنعه ای و چادر بسر، زن های بينی پخش با صورت های پف کرده، زن های عبوس و درنده. سرکرده شان مچ دستمو گرفت و کشيد با خودش برد. چه زوری داشت پتياره. کفش هام از پام در آمدند. برگشتم او را ببينم و بگم چرا اين کار را کردی؟ اما خودش را قايم کرده بود.

آوردم به ساختمانی و يکی که قيافه ترياکی ها را داشت و ديلاق و سياه سوخته بود، هرچه لايق خودش بود حواله ام کرد: «بدکاره زانی،  فاسق ات کيه؟»

«من فاسق ندارم، اون نامزدم بود.»

زن های مقنعه و چادر بسر می خنديدند، زن های بينی پخش و صورت پف کرده می خنديدند، زن های عبوس و درنده می خنديدند. باز سرکرده زن ها جلو آمد و چادرم را روی سرم کشيد و گفت: «با کی فعل حرام انجام دادی زناکار؟»

روی حرفم وايستادم و گفتم: «ما عقد هم بوديم، فرشته ها تو آسمون ما را عقد کرده بودن.»

«کدوم عقد... شوهر تو که مرد محترميه.»

دروغه، با پدرسوختگی سربابام شيره ماليد که زنش بشم. بعد که بابام فهميد، اونقد با خودش قدقد کرد تا دق مرگ شد. من که اونو نمی خواستم،  هم سن بابام بود. اصلا کاری ازش برنمی آمد. هرروز معجون پسته و خرما و موز و جوز و زعفران سر می کشيد و عسل بر نونش مي ماليد. بهم ور می رفت و به همه جايم دست مي کشيد، اما بيخود به خودش زحمت می داد.

«چيه...! غيرتی شدی؟ اما اين غيرت را بايد اونجا نشون می دادی. روزی که رفتی باهاش حرف بزنی، اما وقتی با هم روبرو شدين، مثه بچه مردنی لال شدی؛ حتا رنگ صورتت مثه گچ سفيد شد و ترسيدی بهش نگاه کنی.»

اونجا بود که فهميدم تو فقط بلدی بياي روی بام و به بهانه کفترپرانی صدام بزنی. يواشکی مرا ببری تو اتاقک بام و تو گوشم خرمن خرمن وعده بخوانی. بعد که از خوشحالی به چشات نگاه می کردم، موهام را نوازش کنی، با زبان نرمت گردنم را گاز بگيری، لبانم را ببوسی، دستت را زير لباسم ببری و پستانم را بمالی تا بيحال شوم. بعد که کارت تمام شد مرا برگردانی پيش آن پيرسگ هف هفو. برای همين خسته شدم. کاری کردم بداند که تو را دوست دارم. برای همين با صدای بلند داد زدم: «ما با هم بوديم، عاشق هم بوديم. همه کار هم کرديم.

«چرا بغض کردی؟»

«کم عقل ...چرا خودتو بيچاره کردی؟!»

«بخاطر عشق تو سنگباران شدم.»

«من بدن سنگی ات را می خواهم چکار! توقع داری بيايم دور قبرت طواف کنم.»

«می خواستی بيکار ننشينی.»

باور کن می خواستم بيايم باهاش حرف بزنم. حاضر بودم ضرر و زيانش را بدم، اما لعنتی ها يکباره ريختند و انداختن تو ماشين و بردنت. بعد اون بی کسان شهادت دادند: «ديدم دو نفری لخت و پتی در آغوش هم کام می گرفتن.»

تقلا کردم. پيش خيلی ها رو زدم. به پايشان افتادم. هرچه داشتم فروختم و به دامن يکی از اونا ريختم. تا از تو دفاع کند.

«بايد چهار نفر عاقله مرد شهادت بدن.»

پسرش دخالت کرد و گفت: «ديدم می رفت رو بام و با ...»

«خاموش نابالغ، شهادت تو معتبر نيست.»

زنی از همسايه ها گزارش داد: «ديدم چه جوری فاسقشو فراری داد!»

«دهانتو ببندين ضعيفه، گواهی تو نيمی بيش نمی ارزد.»

کاسبی خدانشناس پا پيش گذاشت: «صدای راه رفتن و سايه معاشقه آن ها را همه اهل محل ديده اند: «بدان شهادتی که اثبات نشه، جريمه اش تازيانه است.»

زبان همشون رو کوتاه کرد، خوشحال شدم. گفتم تونستم تو را از چنگال اين همه جماعت دروغگو نجات بدم. اما اون کار را خراب کرد. با وقاحت گفت: «همش تقصير زنم است، جوان را بازيچه اش کرده بود وقت و بی وقت خودشو تو بغلش می انداخت.»

گره ای خشمناک در پيشانی حاکم افتاد. اخمی کرد و پرسيد: «راست است که با جوان بيگانه ای زنا کردی؟»

تو هم بجای انکار گفتی: «او بيگانه نبود، همه چيزم بود.».

«از کی با او در آميختی؟»

باز گفتی: «از وقتی که مرا از جفتم دور کردند، از همان لحظه در انديشه ام با او خفتم.»

«زانی ملعونه... نفسِ تو، عرق تو و وجود تو نجس است. اگر توبه نکنی، کمترين مجازاتت رجم است.»

بعد حکم کرد هفت روز و هفت شب زندانی بشی. دلم خوش بود تو اين هفت روز عاقل بشی و توبه کنی که به زندگی برگردی.

«توبه هم می کردم بهشت نصيبم نمی شد. زندگی با او برام جهنم بود.»

«مستحق اين مرگ نبودی، تو جوانی، بايد زندگی می کردی.»

ديگه نمی تونستم اونو تحمل کنم، اما وقتی آوردنم و تا کمر فرو کردن تو گودالی، يکباره وهم ورم داشت. بعد هم که کيسه نکبتی را روی سرم کشيدند، بوی زُهم آور آن نمی گذاشت نفس بکشم. پشيمان شدم، بيشتر برای اين که تو رو نمی تونستم ببينم. اما ديگر دير شده بود. همچنان که تقلا می کردم، سنگی به سرم خورد. مثه بچگی  لب ورچيدم، لرزيدم و گريستم. چشمام را بستم تا هيچی نفهمم. نمی دانم چقدر گذشت که تونستم دور و برم را ببينم. ميدانی بود بزرگ و گرد، با تخته های تازيانه، چاله ای برای سنگسار و چوبه های دار. می دانستم توی اين ميدان، چه بدن های شلاق خورده، دستهای قطع شده، سرهای بردار رفته و جسم های سنگسار شده به خود ديده است.

مردم را ديدم، جمعيتی که گرد ميدان، و در محاصره ماموران مسلح به تماشا ايستاده بودند. همه گونه آدم ديده می شد، زن، مرد، بچه، بزرگ، ريشدار؛ بی ريش؛ ژوليده، ساده؛ پير و جوان. هياهوی غريبی برپا بود، اما شايد بيشترشان اختياری از خود نداشتند. از حرکاتشان و رفتارشان خوانده می شد. انگار کودکان خردسالی بودند که به جشن آمده بودند. هياهوي کسانی که جلو بودند، به غريوی گوشخراش تبديل شد.«سنگسار کم است، از کوه به پايين پرتش کنيد، زنده زنده در گور دفنش کنيد.»

اما من ديگر نه می ترسيدم و نه درد را حس می کردم. پيرمردی از ميان مردم جلو آمد، عاقله مردی بود با ريشی مسيح وار. وارسته ترين و بيگناه ترين کس از ميان شما اولين ريگ را پرتاب کند. چه با صلابت سخن می گفت، چه ايمانی به کلامش داشت، اما کسی گوش نداد، حتی سخره اش کردند و دستش انداختند. بعد هم بهش يورش آوردند تا کار او را هم بسازند، اما غولکی کوتله و تازيانه بدست، با چشمانی قی آلود آنها را به عقب راند.

 آن گروه يکريز سر وصدا می کردند، اما بيشترها می نگريستند و می گريستند. کاری از دستشان برنمی آمد، درمانده تر از آن بودند که بتوانند مانع شوند و کنجکاوتر از آنکه ميدان را ترک کنند. دوباره همان عاقله مرد پير گفت: «شرم آور است، نمايشی هول انگيز و ددمنشانه است.»

کسی جواب داد: «هنوز کجايش را ديده ای، بايد ببينی بازيگران اولاد ابوعبيد و ابومراد چگونه سنگ پرتاب می کنند»

ديگه نمی خواستم تماشا کنم، تصميم گرفتم پرواز کنم و از آنجا دور شوم. عاقله مرد پير نزديکم آمد و فرياد زد: « نمی خواهی تماشا کنی»

«نه...!»

«چنين نمايشی را شايد ديگر در هزاره ها هم نبينی.»

«بگذار نبينم، می خواهم پرواز کنيم و تو آسمان گم شوم.»

طوقی کله سياه از روی بام پريد، در هوا پر زد و تو آسمان اوج گرفت. آن قدر پرواز کرد که مثل نقطه شد، بعد هم تو آسمان گم شد.

 

                                                           مشهد ـ تابستان 1378

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 23:33  توسط مهستی شاهرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
"چشمانی دیگر" یک مهمانخانه است و اتاقی برای مسافر خسته و تازه از راه رسیده. "چشمانی دیگر" با این هدف ایجاد شده است که شاعران و نویسندگان ساکن ایران که در شرایط سختی از لحاظ چاپ و نشر و پخش به سر می برند برای رساندن حرف و یا شعر و یا داستان خود پنجره ای داشته باشند. در اینجا کسی برای شما حد و چهارچوب تعیین نمی کند. نه! محدودیت سنی نداریم و نه محدودیت عقیدتی و یا حتا مرزهای جغرافیایی. فقط خواندنی باشید. هنری باشید. همین.
لطفاً مطالب خود را به صورت تایپ شده و در فایل ورد بفرستید. فایل پی دی اف و فایل صوتی را نمی توانیم منعکس کنیم. لطفاً از ارسال کارهای تکراری و منتشر شده به اینجا خودداری فرمایید در صورت لزوم به شما لینک داده خواهد شد. با آرزوی موفقیت برای همه

پیوندهای روزانه
حرامزاده!
سعدی افشار: سیاه روسفید
پرنده هاي سحابي پريدند
حکایت من و کتابم
اگر ادبيات وجود نداشت
مصاحبه ای از زویا پیرزاد
ویژه میخاییل بولگاکف
پوشکین؛ بنیانگذار ادبیات نوین روسی
شوهر آهو خانم
عارف قزوینی و تصنیف های عاشقانه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آرشیو موضوعی
خبر
داستان
شعر
نقد
طنز
پژوهش
ترجمه
مقاله
ادبیات معاصر فرانسه
گفت و گو
گزارش
نکته بینی
ویژه نامه های چشمان بیدار
معرفی کتاب
نمایشنامه
فراخوان
نشر الکترونیکی چشمان بیدار
خاطره
داونلود مقاله یا کتاب
پیوندها
تکذیب نامه
هرگز به سانسور و معناگذاری نوشته ام رضایت نداده ام
معناگذاری و سانسور در اینترنت
نشر دروغ
آیا سکوت خواهید کرد؟
نوشتن فارسی آسان و تقویم ایرانی
فارسی نویسی راحت و بدون غلط برای همه
ایران پروکسی
از "چشمان زنان" ایرانی
ویژه نامه های چشمان بیدار
نجات دشت پاسارگاد
وبلاگهای ایرانیان خارج از کشور
چشمان بیدار (وبلاگ شخصی)
چشمان بیدار (مجموعه آثار)
چشمان زنان
سایتهای مرجع برای پژوهش
کانون پژوهش های ایرانشناختی
میراث فرهنگی
بنیاد میراث پاسارگاد
دیوان شاعران پارسی گوی
کتابهای رایگان فارسی
آثار سخنسرایان پارسی گو
آریا ادیب
شیما کلباسی
مژگان کاهن
رضا حیرانی
در سایه روشن کلام
کتاب نمایش (چهره)
ناگفته های انقلاب پنجاه و هفت
مانیفست
بکتاش آبتین
علیرضا زرین
گسترش زبان فارسی
مانیها
بیژن باران
داونلود چند کتاب ادبی
خسرو ناقد
محمد قائد
شهرام رحیمیان
علی آرام
سمرقند
علی علیزاده
رامین مولایی (ادبیات اسپانیایی زبان)
اعظم کمالی
محمد جلالی چیمه (م. سحر)
وازنا
ایرانیکا
دیباچه
رضا سیدی پور
کارگاه داستان جغد
بازنگار
گویا
وب سایت مهناز
رجب محمدین
شهر بم
دیگران
یدالله رویایی
کتاب نوشت
آزادی بیان و اندیشه
گات های زرتشت
the days
دوره یازده جلدی تاریخ تمدن ویل دورانت
افسانه ها و اساطیر ایران
شعله ولپه
کتایون زندوکیلی
نادره افشاری
صحنه ها
علاء الدین
آرشیو کتاب های ممنوعه
سینمای آزاد بصیر نصیبی
آریانه یاوری
مهدی فتاپور
لاله ایرانی
پرویز صیاد
هادی خرسندی
نیلوفر بیضایی
محمود کویر
خزه
فرهنگ گفتگو
ره آورد
محمود کیانوش
علیرضا سیف الدینی
دوستان لوموند دیپلماتیک
آوای آزاد
فرهاد بابایی
محمدعلی شاکر
ژیلا حمیدی
شهرنوش پارسی پور
سایت سارا شعر
کتاب اولیس جویس
شهلا بهار دوست
مریم آموسا
شهروز رشید
ساقی قهرمان
کتاب "اعترافنامه ی دختران بد"
دوره ی کامل تاریخ طبری
اسماعیل خویی
سهراب سپهری
مهناز هدایتی
رضا کاظم زاده
علی باباچاهی
وبلاگ گروهی کتابداران ایران
وبلاگی برای پروین اعتصامی
وبلاگ عزت گوشه گیر
شیدا محمدی
سردار صالحی
آمنه فرخی
هادی خوجینیان (کودکی گم شده)
شاهدبازی در ادبیات ایران/سیروس شمیسا
روجا چمنکار
آرامش دوستدار
جشنواره شعر صلح
عزت گوشه گیر (وبلاگ)
محسن سراجی
ژاله سیفی
ترجمه با گوگل
کلاه استودیو
شریفه بنی هاشمی
ارکیده بهروزان
کتاب ویس و رامین
یادداشتهای یک قبضه خاک
پیاده رو
بی اجازه ها
محمود فلکی
نویسندگان و شاعران فرانسه
سهیل پارسا
وریا محمدی
بولنت کلیک
سیروس سیف
انجمن شاعران زنده
انجمن شاعران مطرود
آموزش زبان فرانسه
ناصر یوسفی
شیوا مقدم
نشریه فرهنگی مردم لرستان
علیرضا ذیحق
خیرالله فرخی
حمیدرضا حسینی (نمیرا)
صدرالدین زاهد
فانتزی آکادمی
صدیق تعریف
گروه تئاتر سکو
سپیده شاملو
داروگ
پیرایه یغمایی
مرجع تمام سایتهای تفریحی
مهناز حمیدی
شکوه میرزادگی
خلاف جریان (هنر انقلابی)
آنچه از زبان فرانسه آموختم
زاگرس استوری
بنفشه حجازی
جدیدآنلاین
علی ثاراللهی
Grande Bibliothèque Poétique
مطرود
لیلا صادقی
دریاباری
داونلود سه کتاب
کتاب "تئوری شعر" اسماعیل نوری علا
مینو نصرت
نفیس نیا
هیجار
گزارشگران بدون مرز
ناصر فکوهی
حامد رحمتی
روشنک استاد
مهتاب کرانشه
رضا سلطانی (دانشکده هنرها، دپارتمان تئاتر)
روجا چمنکار
مهدی مرعشی
پگاه احمدی
فیروزه
یک پزشک
بهاره خلیقی
محمود دولت آبادی
رضا بهارلو
امیر کوهستانی
جمشید گلمکانی
کاظم شهریاری
امیر آزاده دل
آزاده دواچی
ده دقیقه به نه
بوی کاغذ
نصور
مونا ظهوری
آزاده ملکی
لیدا قدسی
Sylvie Lasserre
علیشاه مولوی
امیرحسین تیکنی
ارغنون
دیوان شمس تبریزی
آزیتا قهرمان
زهرا علی اکبری
سرو
محمد مختاری
داونلود فرهنگ لغات به زبان های مختلف
خالد حسینی
کتابخانه دیجیتالی یونسکو
کتابخانه اینترنتی اروپا
آواز دسته جمعی ملاحان گمشده
لیلا نوری نائینی
بهرام بیضایی
محمدحسیم جدیدی نژاد
کتایون روحی
مهدی دانش
ترجمه با گوگل
قصیده گلمکانی
جستجوگر بینگ
جستجوگر کوپرنیک
ترجمه آنلاین
تبدیل فرمات به متن
پژمان الماسی نیا
بابک صحرانورد
آرش حجازی
گزارشگران
کتاب فارسی
شکوفه تقی
رضا مقصدی
اسد امرایی
کافه کوکائین
کتابخانه حقوق بشر
محمود مسعودی
مهستی محبی
پوشه
گل آقا
آذر نفیسی
لیلا فرجامی (فارسی)
لیلا فرجامی (انگلیسی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


تجاوز در زندان


D'ILXCI À BAYAL, ETUDE COMPARATIVE DE DEUX OEUVRES DE SÂ'EDI



سفرنامه ها


طرح هایی برای کشو (مجموعه داستان)


تئاتری ها: مجموعه مقاله


ادبی ها: مجموعه مقاله


Poetry of Iranian Women, A Contemporary Anthology


وبلاگ جمهوری سکوت

جمهوری سکوت - متن کامل


رمان صبح نهان


روسپی و روسپیگری در شعر زنان


زنان در آئینه ی سینمای ایران


اعدام!!!سنگسار!!!


شالی به درازای جاده ی ابریشم


آسمان نادور است


شبان نیکو


Another Sea, Another Shore: Persian Stories of Migration
ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED



ALL RIGHTS RESERVED

Nedstat Basic - Free web site statistics
Personal homepage website counter
Free counter